X
تبلیغات
رایتل

[A125] عصب شناسی عدالت احیاگرنه (دانیل ریسل) با زیرنویس پارسی

دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 12:22



دانیل ریسل مغزهای افراد روانی مجرم( و موشها) را مطالعه می کند. و پرسش جدی را مطرح می کند: بجای حبس کردن این مجرمان، چرا نباید از دانسته هایمان درباره مغز برای کمک به اصلاح و بازپروری آنها استفاده کنیم؟ به عبارت دیگر: اگر مغز توانایی رشد مسیرهای عصب تازه ای را بعد از صدمه دارد... آیا توانایی کنک به رشد مجدد اخلاقی مغز را داریم؟


اینجا ببینید  (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )


امروز دوست دارم درباره اینکه چطور میتوانیم ذهن و جامعه مان را تغییر دهیم، صبحت کنم.

0:18با جو ملاقات کنید. جو فردی ۳۲ ساله و قاتل است. جو را ۱۳ سال پیش در بخش محکومین حبس ابد در زندان ورم وود سکرابز لندن که شدیدا تحت الحفظ است، ملاقات کردم. دوست دارم این مکان را تجسم کنید. اونجا همانطوری هست که احساس میشود: ورم وود اسکرابز. ساخته شده در اواخر دوره ویکتوریایی ها توسط خود زندانیها، جایی است که خطرناکترین زندانی های انگلستان نگهداری می شوند. این افراد مرتکب اعمال شیطانی غیرقابل ذکری شده اند. و من آنجا بودم تا ذهنهایشان را بررسی کنم. من بخشی از یک تیم تحقیقاتی از دانشگاه لندن بودم، با بورسیه ای اعطائی از دپارتمان سلامت بریتانیای کبیر. کار من بررسی گروهی از زندانیانی بود که به عنوان روانی تخیص داده شده بودند. این به این معنا بود که آنها بی عاطفه ترین و خشن ترین افراد زندان بودند. ریشه ی رفتارشان چه بود؟ آیا عاملی عصبی برای شرایطشان وجود داشت؟ و اگر عاملی عصبی وجود داشت، آیا می توانستیم برایش درمانی پیدا کنیم؟

1:24خب، دوست دارم راجع به تغییر صبحت کنم، به خصوص تغییر عاطفی. در سال های رشد، همیشه شیفته تغییرات مردم بودم. مادرم بعنوان روانشناس کلینیک، گاهی بیماران را در خانه ملاقات می کرد، عصرها. او در هال را می بست، و من تصور می کردم که اتفاقات جادویی در آن اتاق رخ می دادند. در سن پنج، شش سالگی پیژامه به تن می خزیدم و با گوش چسبیده به در می نشستم. بیشتر از یک بار به خواب رفتم و افراد مجبور بودند من را در آخر جلسه از سر راه کنار بزنند.

1:58فکر کنم خودم را آن طوری تصور می کنم هنگام ورود به اتاق حفاظت شده مصاحبه روز اول در ورموود اسکرابز. جو پشت یک میز آهنی نشستو خیلی بی احساس به من سلام کرد. نگهبان زندان هم همان اندازه بی تفاوت، گفت : هر مشکلی بود، دکمه قرمز را بزن و ما سریع خودمان را می رسانیم. (خنده)

2:24نشستم. در آهنی سنگین پشت سرم بسته شد. به دکمه ی قرمز نگاه کردم خیلی دور از جو، روی دیوار مقابل. (خنده)

2:36به جو نگاه کردم. احتمالا با احساس کردن نگرانی من به جلو خم شد و گفت، تا جایی که می توانست اطمینان بخش: اوه، نگران آلارم نباش. در هر حال کار نمی کند. (خنده)

2:54در ماه های بعدی ما جو و دیگر ساکنان را بررسی کردیم، با توجه مخصوص به تواناییشان در دسته بندی شکل های مختلف احساسات. و به عکس العمل فیزیکی شان در برابر آن احساست توجه کردیم. به طور مثال، وقتی خیلی از ما به تصویر فردی ناراحت نگاه می کنیم، فورا مقداری عکس العمل فیزیکی قابل اندازه گیری داریم: افزایش ضربان قلب، عرق پوست. در حینی که روانی های مورد بررسی ما قادر بودند تصاویر را دقیق توصیف کنند، نتوانستند احساسات لازم را نشان دهند. نتوانستند عکس العمل فیزیکی را نشان دهند. انگار آنها کلمات را می دانستند اما احساس ترحم را نه. ما می خواستیم دقیق تر به این موضوع با استفاده از MRI به مغزهایشان نگاه کنیم. معلوم شد که کار آسانی نبود. تصویر کنید جابه جایی گروهی از روانی های کلینیکی از میان لندن مرکزی با دستبند و غل و زنجیر در ساعت شلوغی، و برای جایگذاری هر کدام در اسکنر MRI، باید وسایل فلزی را جدا کنی، از جمله دستبندها و غل و زنجیر، و، آن طور که فهمیدم، تمام آویزهای بدن.

4:08اما بعد از مدتی فقط جوابی تجربی داشتیم. این افراد فقط قربانی های یک کودکی مشکل دار نبودند. چیز دیگری وجود داشت. افرادی مانند جو کمبودی در قسمتی از مغرشان به نام آمیگدالا دارند. آمیگدالا یک عضو الماسی شکل درون عمق هر یک از نیمکره های مغز است. که به نظر می آید اصل برای احساس یکدلی است. معمولا هر چه بیشتر افراد یکدل هستند آمیگدالای آن ها بزرگتر و فعالتر است. افراد زندانی ما کمبود آمیگدالا داشتند. که احتمالا باعث فقدان همدلیشان و رفتار غیراخلاقی شان بود.

4:49پس بگذارید قدمی به عقب برداریم. معمولا اکتساب رفتار اخلاقی به سادگی بخشی از رشد است، مانند یادگیری سخن گفتن. در سن شش ماهگی، تقریبا همه ما توانایی تشخیص بین اشیاء جاندار و بیجان را داریم. در سن ۱۲ ماهگی، بیشتر بچه ها قادر به تقلید از رفتارهای ارادی دیگران هستند.خب برای مثال، مادر شما دستش را بلند می کند برای نرمش، و شما رفتارش را تکرار می کنید. در ابتدا، عالی نیست. من دخترخاله ام ساشا را به یاد دارم، در آن زمان ۲ ساله، در حال نگاه کردن به یک کتاب عکسدار در حال مک زدن یکی از انگشت ها و ورق زدن صفحه با دست دیگر، در حال مک زدن یکی از انگشت ها و ورق زدن صفحه با دست دیگر. (خنده) آرام آرام، پایه های مغز اجتماعی را میسازیم، بنابراین زمانی که سه چهار ساله هستیم بیشتر بچه ها و نه همه شان توانایی درک کردن قصدهای دیگران را پیدا کرده اند، که این یک پیشنیاز ترحم و یکدلی است. این اصل که این رویه پیشرفت جهانی است، بدون توجه به مکانی که در آن زندگی می کنید یا چه فرهنگی را به ارث میبرید، به طور قوی توصیه می کند که پیدا شدن رفتارهای اخلاقی ذاتی هستند. اگر شک دارید، همان طور که من امتحان کردم، سعی کنید یک چهارساله را نسبت به قولی که دادید گول بزنید. می فهمید که ذهن یک چهار ساله حتی کمی هم خام نیست. بیشتر شبیه یک چاقوی چندکاره سوییسی است با مدلهای ثابت ذهنی تیز شده به درستی در طول ارتقاء و رشد با حسی قوی برای عدالت. سال های اولیه حیاتی هستند. به نظر می آید دریچه ای از فرصت وجود دارد، که بعد از آن در برگفتن سوالات اخلاقی سخت تر می شود، مانند بزرگسالان و یادگیری زبانی بیگانه. به این معنا نیست که غیر ممکن است. یک بررسی جدید و عالی از دانشگاه استنفورد نشان داد که افرادی که بازی مجازی حقیقی را بازی کردند که در آن نقش یک سوپر قهرمان خوب و کمک دهنده را داشتند واقعا بعدها کمک کننده و اهمیت دهنده نسبت به دیگران بودند. من اعلام نمی کنم که ما به مجرمان قدرتهای فوق العاده اعطا میکنیم اما میگویم که باید راه هایی پیدا کنیم که جو و افراد مثلی او را برای تغییر مغز و رفتارشان هدایت کنیم، برای سود خودشان و سود دیگران.

7:17پس، مغزها می توانند تغییر کنند؟ برای بیش از ۱۰۰ سال عصب شناسان و پزشکان علوم اعصاب باور داشتند که پس از ارتقاء اصلی کودکی هیچ سلول جدید مغزی در مغز بزرگسالان رشد نمی کرد. مغز می توانست در محدوده ای خاص رشد کند. این یک تعصب عقیده ای بود. ولی بعد در دهه ی ۱۹۹۰ به بعد بررسی ها شروع به نشان دادن خلاف این کردند، به دنبال الیزابت گلد از پرینستون و دیگران بررسی ها وجود نوروژن ها را نشان دادند، تولد سلولهای مغزی جدید در مغز پستانداران بزرگسال ابتدا در حباب بویایی، که مسئول حس بویایی ما است، سپس در هیپوکامپ، شامل حافظه کوتاه مدت، و در نهایت در خود آمیگدالا. برای درک چگونگی کارکرد این پروسه من روانی ها را ترک کرده و به آزمایشگاهی در آکسفورد پیوستم که متخصص در یادگیری و ارتقا بودند. به جای بیماران روانی موش ها را بررسی کردم زیرا الگوی مشابهی از عکس العمل های مغزی در حیوانات اجتماعی بسیاری رخ می دهد. پس اگر موشی را در یک قفس پرورش دهید، در حقیقت یک جعبه کفش با کرک پنبه تنها و بدون تحرک زیاد، نه تنها رشد نمی کند، بلکه معمولا رفتارهای عجیب و تکراری را پرورش می دهد. این حیوان به طور طبیعی اجتماعی توانایی مشارکت با دیگر موشها را ازدست میدهد. و حتی هنگام معرفی به آنها پرخاشگر می شود. با این حال، موش های پرورده شده در محیط های غنیمحیطی با تعداد موش های زیاد با چرخ و طناب و محیطی برای کشف کردن نوروژن ها را نشان می دهند، تولد سلول های مغزی جدید، و همان طور که نشان دادیم، بهتر عمل می کنند در سری از تمرینهای یادگیری و حافظه. آنها اخلاق را تا حد حمل کیسه خرید موش های پیر در خیابانارتقا نمی دهند، اما محیط ارتقا داده شده ی آن ها نتیجه در رفتار سالم اجتماعی دارد. در مقابل، موشهای پرورش داده شده دریک قفس استانداردممکن است فکر کنید، چندان فرقی با سلول زندان ندارد به طور جدی درجه ی پایین تری از نورونهای جدید در مغزشان داشتند.

9:28واضح است که آمیگدالای پستانداران شامل پستاندارانی همانند ما، می تواند نوروژن داشته باشد. در برخی قسمت های مغز بیش از ۲۰ درصد سلول ها تازه تشکیل شده اند. تازه داریم می فهمیم عملکرد حقیقی دقیق این سلول ها چیست. ولی این مفهوم را می رساند که مغز دارای به روش های تغییری عجیبی به بزرگسالی است. به هر حال، مغز ما همچنین به شدت نسبت به استرس در محیطمان حساس است. هورمونهای استرس، گلوکوکویکیدز که توسط مغز ترشح می شوند، رشد این سلولهای جدید را متوقف میکنند. استرس بیشتر، ارتقاء مغزی کمتر، که در نتیجه، باعث کاهش سازگاری و افزایش درجه استرس میشود. این فعل و انفعال بین محیط و پرورش جلوی چشمانمان به طور حقیقی است. وقتی به آن فکر می کنید، عجیب است که راه حل کنونی ما برای افرادی با آمیگدالای تحت استرس قرار دادن آن ها در محیطی است که در واقع هر گونه شانس رشدی را از بین می برد. مطمئنا زندانی کردن بخشی الزامی از سیستم حقوقی مجرمان و محافظت از جامعه است. تحقیق ما توصیه نمی کند که مجرمان اسکن های MRI خود را به عنوان یک گواهی در دادگاه ثبت کنند و به خاطر یک آمیگدالای ناسالم از مخمصه نجات پیدا کنند. مدارک در حقیقت جور دیگری است. چون مغز ما قابلیت تغییر دارد، ما باید مسئولیت کارهایمان را بر عهده بگیریم. و آنها باید مسئولیت نوسازیشان را بر عهده بگیرند. یک روش که چنان نوسازی ممکن است کارساز باشد توسط برنامه های مقوی حقوقی ست اینجا، اگر مجرمان بخواهند مشارکت کنند و مجرمان به صورت رودررو ملاقات کنند در ملاقاتهایی امن و ساختار یافته و مجرم تشویق شود تا مسئولیت عملش را به عهده بگیرد، و قربانی نقش فعالی در این پروسه داشته باشد. در چنان شرایطی، مجرم قربانی را احتمالا برای اولین بار به عنوان یک آدم واقعی خواهد دید با احساسات و تفکرات و عکس العمل احساسی واقعی. این آمیگدالا را تقویت میکند. و میتواند فعالیت موثرتر نوسازانه تری نسبت به حبس بودن باشد. چنان برنامه هایی برای همه کارساز نیستند. اما برای خیلی ها، میتواند راهی باشد برای ایجاد تاثیرات و تغییرات مثبت در ما.

11:51پس، حالا چه کار می توانیم بکنیم؟ چطور میتوانیم از این اطلاعات استفاده کنیم؟ دوست دارم شما را با ۳ درسی که یاد گرفتم ترک کنم. اولا چیزی که یاد گرفتم این بود که باید طرز فکرمان را عوض کنیم. از انجا که ورموود اسکرابز ۱۳۰ سال پیش ساخته شده بود، جامعه در تقریبا هر موردی پیشرفت کرده است. در مورد نوع گرداندن مدارس، بیمارستانها، با این حال، هرگاه درباره زندان صبحت میکنیم انگار به زمان دیکنز برمیگردیماگر نه قرون وسطی. من فکرکنم که برای مدتی خیلی زیادی به خودمان اجازه دادیم که ترغیب شویم توسط باور غلطی که طبیعت انسان نمیتواند تغییر کند. و جامعه هزینه گزاف آن را پرداخت. می دانیم که مغز توانایی تغییراتی شگفت آور را دارد، و بهترین راه برای به دست آوردن آن حتی در یک بزرگسال، تغییر و تعدیل محیط است.

12:45دومین چیزی که یاد گرفتم این است که ما باید اتحادی درست کنیم از افرادی که باور دارند علوم برای تغییر جامعه کامل هستند. گذاشتن یک زندانی در یک اسکنر ام آر آی به اندازه کافی برای یک عصب شناس راحت است. خب، نشان داده شده که خیلی هم آسان نیست، ولی در نهایت چیزی که ما میخواهیم نشان دهیم این است که آیا قادریم درصد حملات را کاهش دهیم یا نه. برای پاسخ به سوالات پیچیده ای مانند آن به افرادی با پیش زمینه متفاوت نیاز داریم-- محققان آزمایشگاهی و کلینیکی مددکاران اجتماعی و قانون گذاران، فعالان بشردوست و حقوق بشر-- که با یکدیگر کار کنند.

13:25نهایتا، من باورم دارم که نیاز داریم آمیگدالایی خودمان را تغییر دهیم، زیرا این مسئه به عمق نه تنها هویت جو بلکه هویت ما هم می رود. ما نیاز داریم دیدگاهمان را نسبت به جو به عنوان کسی که غیرمتغیر است تغییر دهیم زیرا اگر جو را کاملا غیرقابل تغییر ببینیم، چطور او باید خودش را متفاوت ببیند؟ در دهه ای دیگر، جو آزاد خواهد شد از زندان ورم وود اسکرابز. آیا او بین ۷۰ درصد زندانیانی خواهد بود که پایانشان حمله دوباره و بازگشت به سیستم زندان است؟ بهتر نخواهد بود اگر، در حین گذراندن حبسش، جو قادر باشد آمیگدالایش را آموزش دهد، که این رشد سلولهای مغزی و ارتباطات جدید را تحریک می کند، که در نتیجه او قادر باشد با دنیا وقتی آزاد میشود روبرو شود؟ مطمئنا این خواسته همه ما خواهد بود.