X
تبلیغات
رایتل

[A123] فلو - لحظات فوق العادة نشاط انگیز (میهای چِکسِنتمیهایْ) با زیرنویس پارسی

یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 15:31



میهای چِکسِنتمیهایْ میپرسد، «چه چیزی به زندگی ارزشِ زیستن میدهد؟» با ملاحظه بر اینکه ثروت نمیتواند ما را خوشحال کند، او توجه اش را به اشخاصی میدهد که خوشی ورضایتِ بادوام را، در فعالیتهایی که شرایط فِلو بوجود میاورند، پیدا کرده اند.


اینجا ببینید  (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )



من در اروپا بزرگ شدم، و جنگ جهانی دوّم مرا، در بین سنینِ هفت و ده سالگی، دچار خود کرد. و اینرا دریافتم که، چطور تنها تعداد معدودی از بزرگسالانی را که میشناختم، قابل تحمل فجایعی بودند که جنگ به زندگیشان وارد کرده بود -- و اینکه چه تعداد معدودی از اونها می توانستند نمونه یک زندگی عادی، پُر محتوی، سرشار از رضایت و خوشی باشند، در حالی که جنگ شُغلشان، خانه هایشان و امنیتشان را ویران کرده بود. از آنرو، من مایل به دانستن این شدم که، چه چیزی به زندگی که ارزشِ زیستن دارد، کمک میکند. و سعی کردم، در زمان کودکی و نوجوانی، فلسفه مطالعه کنم و خودم رو مشغول هنر و دین و راههای بسیار دیگری کنم تا بتوانم جواب آن سؤال را پیدا کنم. تا بالاخره، بطورِ تصادفی، با روانشناسی برخورد کردم.

1:31در حقیقت، من در یک پیستِ اِسکی در سوئیس بودم، بدون هیچ پولی تا بتوانم خوش بگذرانم، چون برف آب شده بود -- پولِ سینما رفتن را نداشتم، ولی در یک روزنامه ای خواندم که قرار است یک کنفرانسی بوسیلة شخصی در مکانی که من آنرا در مرکز زوریخ دیده بودم انجام شود، و قرار بود در مورد بشقاب پرنده ها صحبت کند. بخودم گفتم چون نمیتوانم سینما بروم، اقلاً میروم به رایگان راجع به بشقاب پرنده ها چیزی بشنوم. مردی که سخنگوی کنفرانس آن شب بود، خیلی شخصِ جالبی بود. و بجای آنکه راجع به آدم کوچولوهای سبز صحبت کند، در مورد این صحبت کرد که، چگونه روانِ اروپاییان بوسیلة جنگ ضربه خورده بود و حالا دارند بشقاب پرنده ها را به آسمان می تابانند، به عنوانِ - او در مورد این صحبت کرد که، چگونه ماندالاهای دینِ باستانیِ هند به قصدِ بازیافتنِ نظم و ترتیب بعد از هرج و مرج جنگ، در آسمانها نمایان می شدند. این برای من بسیار جالب بنظر آمد. بعد از آن سخنرانی، شروع کردم به خواندن کتابهایش. و او، کارل یونگ بود، کسی که اسم و آثارش برایم ناشناخته بود.

3:09آنگاه، به این کشور آمدم تا روانشناسی تحصیل کنم وبنا کردم به جستجوی دریافتنِ جوهره های شادی. این یک نتیجة نوعی است که اشخاصِ بسیاری آن را عرضه کرده اند، وصورت های بسیاری برای آن وجود دارد. ولی این، بعنوان نمونه، نشان میدهد که ۳۰ درصدِ مردمی که از سال ۱۹۵۶ تا به حال در آمریکا بررسی شده اند میگویند زندگیشان بسیار شاد و خوش است. و این تا به حال هیج تغییری نکرده است. در حالیکه درآمدِ شخصی، به معیارِ ثابتی که تورم را تطبیق نماید، در این زمان، بیش از دو و حتی تقریباً سه برابر شده است. ولی اساساً همان نتایج را دریافت خواهید کرد، یعنی، بعد از یک نقطة معین و اساسی که کم و بیش مطابقت با چند هزار دلار بالایِ حد اقل سطحِ فلاکت دارد، افزایشِ شرایط مادی، وانمود میکند که تاًثیری بر شادی مردم نداشته باشد. و در اصل، میتوانید متوجه شوید که کمبود منابعِ بنیادی و مادی از عوامل کاهنده خوشی و آرامش است، لیکن، افزایشِ منابعِ مادی لزوما خوشی و شادی را افزایش نمیدهند.

4:29پس کانونِ تحقیقاتِ من بیشتر بر روی - بعد از پیدایشِ این نمودها که عملآ به تجربیاتِ شخصیِ خودم رابطه داشتند، سعی کردم که بفهمم در کجای زندگی روزمره و تجربیات معمولیمان، خوشی و شادی را واقعاً حس میکنیم. و برای آغاز -- حدودِ چهل سالِ پیش، شروع کردم به اشخاصِ خلاق توجه کردن -- اول به هنرمندان و دانشمندان و به همین ترتیب -- تا بفهمم چه چیزی را احساس کردند که بطورِ ضروری، ارزش اینرا داشته که تمام زندگیشان را صرفِ اعمالی کنند که اکثرشان انتظارِ شهرت یا ثروت از آنها را نداشتند ولی اعمال با ارزشی که زندگیشان را معنی دار کرده است.

5:29این شخص، یکی ازبرجسته ترین آهنگ سازانِ موسیقی آمریکایی در دهة ۷۰ بوده. و مصاحبه ام با او چهل صفحه بود. این برگزیدة جزئی، یک خلاصة بسیار خوب از صحبتهای او در طی مصاحبه است. و احساسات او در زمانهایی که موسیقی ساختنش خوب پیش میرود را شرح میدهد. و او از آن به عنوان حالتِ «بِوَجد آمدن» نام می برد.

5:55وَجد، در زبان یونانی بسادگی، معنیِ «در کنار چیزی قرار داشتن» را می داد. سپس تبدیل شد به قیاسی برای یک حالتِ روانی که در آن، شخص احساس میکند کارهای عادی روزمره اش را انجام نمیدهد. پس وَجد، اساساً، قدم برداشتن بسویِ یک هستیِ جایگزین است. و خیلی جالب است، اگر توجه کنید، وقتی که ما در مورد تمدنهایی که آنها را راسِ موفقیتِ بشریت میشماریم فکر میکنیم -- خواه چین، یونان، هند مایا یا مصر باشد -- میبینیم که تمام چیزهایی را که در مورد آنها میدانیم دراصل وَجد آنهاست، نه زندگی روزمرة آنها. ما از پَرستشگاههایی که آنها ساختن خبر داریم -- مکانی که مردم برای تجربه کردن واقعیتی متمایز به آنجا می امدند. ما از سیرکها میدان ها و تئاترها خبر داریم که آثارِ باقیماندة تمدنها هستند و مکانهایی اند که مردم به آنها می رفتند، تا زندگی را در فرم متمرکز و منظمش تجربه کنند.

7:13حال، این مرد احتیاج به رفتن به همچنین جائی را ندارد، که آن نیز همانند این مکان، این میدان، که مثل یک آمفی تاترِ یونانی است، مکانی است برای وَجد. ما داریم در واقعیتی شرکت میکنیم که با حالات روزمره ای که به آن عادت داریم، تفاوت دارد. ولی این مرد احتیاج به رفتن به آنجا را ندارد.او تنها یک تیکه کاغذ احتیاج دارد که بر رویش نقطه هایی را بنویسد، و در حین این کار، او صدا هایی را تصوّر میکند که پیشتر در این ترکیبِ خاص، وجود نداشتند. پس، هنگامی که به آن نقطة آغازین خلق کردن میرسد -- همانند جِنیفِر با بداهه نوازیش -- یک واقعیت و هستی نو، که آن لحظة وَجد است، بوجود میآید. او وارد آن واقعیت دیگری میشود. او نیز میگوید که این تجربه چنان قوی است که حس میکند که خودش وجود ندارد.این شبیح یک نوع اغراق رومانتیکی میماند. ولی در اصل، سیستم عصبی ما قابل به پردازشِ بیش از ۱۱۰ قطعه اطلاعاتی در ثانیه نیست. و برای شنیدن و فهمیدن سخنان من، شما احتیاج به پردازش ۶۰ قطعه داده در ثانیه دارید. به این دلیل است که شما نمی توانید به دو نفر همزمان گوش بدهید.نمیتوانید حرفهای دو نفر که همزمان با شما صحبت میکنند را بفهمید.

8:44خوب، وقتی شما کاملاً غرقِ چنین جریانِ پیچیده ای برای اختراعِ چیزی نو میشوید، همانطوری که این مرد هست، برایش توجه کافی باقی نمیماند تا حواسش به احساسات بدنی یا مشکلاتِ خانگی اش باشد. حتی قادر نیست که ببیند خسته یا گرسنه است. بَدنش ناپدید میشود، هویتش از حسِ آگاهش ناپدید میشود ، زیرا او به اندازة کافی حواس ندارد، همانند تمامی ما، تا بتواند کاری که توجهِ بسیار لازم دارد را خوب انجام دهد، و همزمان احساسِ زیستن را داشته باشد. پس به این ترتیب، هستی موقتاً موقوف میشود. و او میگوید که دستهایش خودبخود حرکت می کنند. حال، من میتوانم برای دو هفته، به دستانم نگاه کنم، و هیچ احساسِ ابهت یا حیرت انگیزی را پیدا نکنم، چون قادر به آهنگسازی نیستم.

9:54پس این به ما چه را نشان میدهد، در جاههای دیگر مصاحبه مان، روشن است که این جریانِ خودکار و خودانگیزی که او شرح می دهد می تواند فقط برای اشخاصی اتفاق بیافتد که بقدر بسیار عالی تربیت یافته و تِکنیکی را توسعه داده اند. و در تحقیقاتِ قدرتِ خلاقه، بسیار واضح است که شما نمیتوانید چیزی را اختراع کنید بدونِ دست کم ۱۰ سال سابقة علمِ فنی در رشته ای بخوصوص. چه خواه ریاضیات یا موسیقی باشد -- آنقدر طول میکشد تا بتوانید چیزی را بصورتی تعغییر دهید که از وضعیتِ قبلیش بهتر باشد. خوب، وقتی که آن حال بوجود میاد، او میگوید که موسیقی عیناً جاری می شود. و بخاطر همچنین اشخاص بود که من تصمیم گرفتم مصاحباتم را شروع کنم -- این مصاحبه ایست که بیش از۳۰ سال قدمت دارد --اشخاصِ بسیاری این حالت را به عنوانِ جریان خودانگیز شرح دادند که من این نوع تجربه را «تجربه جاری یا فِلو» نام داده ام. و آن درناحیه های متفاوت رخ میدهد.

11:12برای مثال، یک شاعر آنرا به این نوع شرح میدهد. این مالِ یکی از شاگردان من است که با بهترین نویسندگان و شاعرانِ آمریکایی مصاحبه کرده است. و همان احساسِ بدونِ تلاش و خودانگیز که در حالاتِ بوَجد آمدن بدست میاید را شرح میدهد. این شاعر، آنرا به دری که بسوی آسمان شناور میشود شرح داده است -- شرحی بسیار شبیه به همانی که اَلبِرت اَنیشتَن ارائه داد زمانی که قُوای فرضیة نسبی را در طیِ کوششِ فهمیدن کاربرد آن، تصوّر میکرد. ولی در فعالیتهای دیگر نیز این اتفاق می افتد. برای مثال، این یکی از شاگردانِ دیگر من است، سوزِن جَکسِن از اُسترالیا، که با بعضی از برجسته ترین ورزشکارانِ دنیا کار کرده است. و می بینید اینجا در شرح یک اِسکیت بازِ اُلمپیک، همان شرحِ اساسی پدیده شناسی حالتِ درونیِ شخص. شما فکر نخواهید کرد که اگر خود را با موسیقی و همانند آن ممزوج کنید، به صورت خودکار انجام خواهد شد.

12:20و آنرا نیز در آخرین کتابی که نوشته ام بنام «تجارتِ خوب» می بینید، که در آن با بعضی ازCEOهایی که بوسیلة همتاهای خود، به عنوان اشخاصی موفق، اخلاق گرا و مسئولیت مدارِ از لحاظِ اجتماعی، کاندید شدند، مصاحبه کرده ام. می بینید که این اشخاص، موفقیت را، به معنای چیزی که دیگران را کمک می کند و درحین حال خود شخص را خوشنود می سازد، تعریف کرده اند. و همانطوری که تمامی این CEOهای موفق و مسئول می گویند، شما نمی توانید برای موفقیت فقط یکی از اینها را داشته باشید. اگر شما یک شُغلِ با معنی و موفق را می طلبید -- اَنیتا رُدیک، یکی ازاین CEO ها است که ما با او مصاحبه کردیم. او بنیان گذارِ Body Shop ، موسسه زیبایی است، یک پادشاه طبیعی فن آرایش و زیبایی. یک نوع اشتیاق وعلاقة شدید است، که بوسیلة انجام دادن بهترین کار و داشتن «فِلو» در حین کار، بوجود میاید.

13:21این یک نَقل قول جالب است از ماسارو ایبوکا که در زمانش، بدونِ پول، با کمپانی سُنی (Sony) شروع به کار کرد، بدونِ فراورده ای -- آنها هیچ محصولی نداشتند، هیچ چیزی نداشتند، اما یک انگاره داشتند. و آن انگارة او این بود که مکانی را بنیاد کند که در آنجا، مهندسین لذتِ نوآوری تکنولوژی را حس کنند، و از ماموریت خود برای اجتماع آگاه باشند و برای خوشی جانشان کار کنند. من قادر نیستم به همچنین مثالِ عالی در مورد وارد شدنِ «فِلو» به مکان کار، چیزی اضافه کنم.

13:56حال، وقتی که ما تحقیقاتمان را انجام میدهیم، با همکارانمان در سراسرِ دنیا، حدود بیش از ۸۰۰۰ مصاحبه با مردم انجام داده ایم -- از راهب های دومینیکن گرفته، تا راهبه های نابینا، کوه نوردانِ هیمالیا، چوپانهای ناواجو -- که از کارشان بسیار لذت می برند. علیرغم فرهنگ، آموزش و پرورش و غیره، هفت حالت مختلف وجود دارند که نشان دهنده این هستند که شخص در حالِ «فِلو» است. یک نقطة تمرکز وجود دارد، که وقتی قوت پیدا میکند، باعثِ احساساتِ وَجد و وضوح میشود، شما دقیقا خواهید دانست که از یک لحظه به لحظه بعد چه کاری را می خواهید انجام دهید، و بلافاصله، بازخورد دریافت خواهید کرد. خواهید دانست که کاری را که میخواهید انجام دهید شدنی است، حتی اگر مشکل باشد، حس زمان ناپدید میشود، خود را فراموش میکنید، و خود را پاره ای از چیزی وسیعتر و کاملتر حس خواهید کرد. و موقعی که این شرایط حاضر باشند، کاری را که انجام میدهید، به خاطر خودش، با ارزش خواهد بود.

15:02در تحقیقاتمان، ما زندگی روزمره مردم را با چینین طرحی ساده ارائه میکنیم. و ما میتوانیم آنرا دقیقاً اندازه بگیریم، چون ما به اشخاص، پِیجِرهایِ الکترونیکی میدهیم که روزی ۱۰ بار زنگ میزنند، و هروقت که زنگ زدند، شما بیان میکنید که چه کاری را دارید انجام میدهید، چه حسی را دارید، کجا هستید و به چه چیزی دارید می اندیشید. و دو چیزی را که ما اندازه میگیریم مقدارِ سختی که اشخاص در آن لحظه تجربه می کنند است به علاوه مقدارِ مهارت هایی که آنها حس میکنند در آن لحظه دارند. پس برای هر فرد ما میتوانیم یک میانگین معین کنیم، که در مرکزِ نمودار است. و آن میزانِ میانگین سختی و مهارت خواهد بود، که با افراد دیگر فرق خواهد داشت. ولی شما یک نوع نقطه معینی دارید که در وسط قرار خواهد داشت.

15:50وقتی که ما بدانیم که آن نقطة دقیق چیست، قادر به پیشگویی دقیقی هستیم که بدانیم کِی شما در «فِلو» خواهید بود، و آن موقعی خواهد بود که سختیها و مهارت های شما فراتر از مُعدل باشند. ممکن است که شما دارید کارها را بسیار متفاوت از دیگران را انجام میدهید، ولی برای هر فرد، آن کانالِ « فِلو»، آن ناحیه، موقعی پیش میاید که مشغول به کارِ مورد علاقه و پر لذت خویش است -- همانند نواختن پیانو، یا محتملاً، بودن با دوستی صمیمی ، یا شغلِ ، اگر شغلتان قادر به فراهم کردنِ «فِلو» باشد. و بعد ناحیه های دیگری هستند، که کمتر و کمتر اثر مثبت خود را از دست می دهند.

16:28تحریک شدن هنوز خوب است، چون شما در آن حال، بیش از حد سختی میکشید. مهارتهای شما هنوز به حد کافی نرسیده اند، ولی می توانید به آسانی، بوسیله کمی توسعه دادنِ مهارتهای بیشتر، وارد «فِلو» بشوید. پس، تحریک ناحیه ای است که بیشتر افراد از آن چیز یاد میگیرند، زیرا در آنجاست که آنها مجبور میشوند که از حد معمول آسایش خویش فراتر بروند، وارد آن شوند -- بازگشت به فلو -- و سپس مهارتهای برتری را فرا می گیرند. کنترل نیز، وضع خوبی است چون در آنجا، شما راحتید ولی هیجان زده نیستید. دیگر زیاد مشکل نیست. و اگر تصمیم دارید که بوسیله کنترل وارد «فِلو» بشوید، می بایست سختی ها و درگیری ها را بیافزایید. پس آن دو، ناحیه های ایده ال و مکمل هم هستند برای ورودِ آسان به «فِلو».

17:20ترکیبِ های دیگرِ سختی ها و مهارت ها، تدریجاً کمتر بهینه می شوند. تمدد اعصاب بد نیست -- احساسِ خوبی میکنید. دیدگاهتان به ملالت تبدیل میشود به یک حالت تنفر و بی عاطفگی منفی بنظر خواهد آمد -- شما حس نمی کنید که دارید کاری را انجام می دهید، شما مهارتهایتان را به کار نمی گیرید، سختی وجود ندارد. متأسفانه، بسیاری ازتجربیاتِ مردم در بی عاطفگی است. بزرگترین کمک کننده به این تجربه دیدن تلویزیون است، سپس دردستشویی بودن و نشستن. و بعد، ولواینکه گاهی دیدن تلویزیون حدود هفت تا هشت درصد زمان در «فِلو» است، اما، آن موقع هنگامی است که شما برنامه ای را که علاقه دارید برای دیدن انتخاب می کنید و از آن بازخورد می گیرید.

18:17بنابراین سئوالی که ما می خواهیم به آن جواب دهیم -- و وقت من دارد به پایان میرسد -- این است که چطور بیشترِ زندگی روزمره مان را در آن کانالِ «فِلو» بگذرانیم. و آن، آن نوع کوشش سختی است که ما سعی به دانستنش داریم. بعضی از شما قطعا میدانید چطوری آنرا خودبخود بدون هیچ پیشنهادی انجام دهید، ولی متأسفانه خیلی ها نمی دانند. و این رسالتی است که ما سعی در انجام آن داریم. خُب.