X
تبلیغات
رایتل

[A114] ***پاسخ به پرسش «آیا من دارم می‌میرم؟» (متیو او ریلی) با زیرنویس پارسی

شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 16:11


متیو او ریلی، یک تکنسین پزشکی اروژانس کهنه کار در لانگ آیلند نیویورک است. در این ویدیو، او شرح می دهد که چه اتفاقی می افتد وقتی یک بیمار به شدت صدمه دیده از او می پرسد: من قراره بمیرم؟


اینجا ببینید  (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )


درطی هفت سال، من تکنسین پزشکی مراقبتهای ویژه ی شهرستان سوفولک نیویورک بوده ام دربرخی ازحوادث، من اولین کسی بودم که پاسخ می دادم از تصادفات خودروها گرفته تا طوفان سندی.

0:20اگر شما مثل بیشتر آدمها باشید، مرگ یکی از بزرگترین ترسهایتان خواهد بود. بعضی از ماها میبینند که قرار است اتفاق بیافتد. بعضی ها هم نه.یک اصطلاح پزشکی مستند کمتر شناخته شده به نام سرنوشت قریب الوقوع وجود دارد. که تقریبا یک علامت است. به عنوان یک ارائه دهنده خدمات پزشکی، من آموزش دیده ام که به این علامت مانند هر علامت دیگری پاسخ بدهم. بنابراین وقتی بیماری که حمله ی قلبی داشته به من نگاه میکند و می گوید:" من قراره امروز بمیرم." ما آموزش دیده ایم تا شرایط بیمار را دوباره بسنجیم.

0:44در طول زندگی حرفه ای خودم، من در حادثه ها یی پاسخگو بوده ام که در آن بیمار تا دقایقی بیشتر زنده نیست و من هم نمی تواستنم کاری برای آنها انجام بدهم. دراین موارد، من با یک معضل مواجه می شدم: آیا باید در مورد مرگی که قرار است با ان روبرو شوند، به آنها چیزی بگویم؟ یا اینکه بهشان دروغ بگویم و آرامشان کنم؟ در اوایل زندگی حرفه ایم من با این معضل با دروغ گفتن، برخورد کردم. نگران بودم. نگران بودم که اگر به آنها راستش را بگویم، ممکن است آنها در رعب و وحشت و در ترس بمیرند حریص به آخرین لحظات زندگی.

1:17که همه ی آنها در یک تصادف تغییر کرد. ۵ سال پیش، من به یک تصادف با موتور سیکلت پاسخ دادم. راننده از آسیب های مهم رنج می برد، آسیب ها ی بحرانی. همان طور که او را بررسی می کردم، متوجه شدم که هیچ کمکی نمی توانم به او بکنم، و مانند بسیاری از موارد دیگر، او مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و پرسید: "من قراره بمیرم؟" در این لحظه، تصمیم گرفتم که کار متفاوتی انجام بدهم. تصمیم گرفتم که به او راستش را بگویم. تصمیم گرفتم که به او بگویم که دارد می میرد و کاری هم از دست من بر نمی آید. واکنش او تا به امروز مرا شوکه کرده است با نگاهی حاکی از پذیرش این موضوع به سادگی به پشت دراز کشید. ترس و وحشتی را که من فکر می کردم ممکن است داشته باشد را نداشت. خیلی ساده انجا دراز کشید، و هنگامی که من به چشم هایش نگاه کردم آرامش درونی و پذیرش موقعیت را در آن دیدم. از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم که وظیفه من نیست تا افراد در حال مرگ رابا دروغ هایم آرام کنم. از آن به بعد در پاسخ به بسیاری از موارد که در آن بیماران در آخرین لحظات زندگی خود بودند و من هم نمی توانستم کاری برای انها انجام بدهم تقریبا در هر موردی، آنها عکس العمل یکسانی در مقابل حقیقت داشتند. آرامش درونی و پذیرش واقعیت. در حقیقت، ۳ الگوی مختلف که من آنها را در همه ی موارد مشاهده کرده ام وجود دارد:

2:36الگوی اول همیشه من را شوکه می کند. صرف نظر از باور مذهبی و یا زمینه های فرهنگی، نیاز به بخشیده شدن وجود دارد. چه آن را گناه بنامندو یا به سادگی بگویند که پشیمانند، احساس گناه آنها عمومی است. یک بار از آقای مسنی که حمله قلبی او جدی بود، مراقبت کردم. همانطور که خودم و تجهیزاتم را برای ایست قلبی قریب الوقوع آماده می کردم، شروع کردم تا به بیمار در مورد مرگ قریب الوقوعش بگویم. که قبل از گقتن من، از تن صدا و حرکات من متوجه موضوع شده بود. همانطور که تجهیزات مربوط به دستگاه قلبی را روی سینه اش قرار می دادم، و آماده برای اتفاقی که قرار بود رخ بدهد، او در چشم هایم نگاه کرد و گفت، "ای کاش به جای خود خواه بودن زمان بیشتری را با بچه هاو نوه هایم گذرانده بودم" در مواجه با مرگ قریب الوقوع، همه ی چیزی که می خواست عفو و بخشش بود.

3:27الگوی دومی که من مشاهده کرده ام نیاز به یادآوری می باشد. خواه یادآوری در افکار من باشد خواه یادآوری در افکار عزیزان خود باشد آنها احتیاج داشتند تا احساس کنند که به آن شکلی زنده اند. این نیاز برای جاودانگی در قلب ها و افکار عزیزان، وجود دارد. خودم، گروه من، یا هر کسی که در اطراف وجود دارد. بارها، بیماری داشته ام که در چشم هایم نگاه کرده و پرسیده "من را به یاد خواهی آورد؟"

3:53الگوی آخری که من مشاهده کرده ام همیشه عمیق ترین تاثیر را روی روح من گذاشته است. بیمار در حال مرگ نیاز دارد بداند که زندگی اش معنی ای داشته است. آنها احتیاج دارند تا بدانند که زندگی شان را به خاطر کاری بی معنی تلف نکرده اند

4:08در زندگی حرفه ایم این اتفاق خیلی خیلی زود افتاد من به تماسی پاسخ داده بودم. زنی در اواخر دهه پنجم زندگی خود بود که به شدت در یک وسیله ی نقلیه محبوس شده بود. کسی با سرعت بالا از بغل با او تصادف کرده بود شرایط بحرانی داشت. زمانی که یک آتش نشان برای دراوردنش تلاش می کرد، من شروع به مراقبت از او کردم. وقتی که صحبت می کردیم، او به من گفت "که کارهای زیادی در زندگی بوده که من می خواستم با زندگی ام بکنم." او احساس کرده بود که تاثیر خودش را در این زندگی نگذاشته است. همان طور که ما بیشتر صحبت می کردیم، معلوم شد که او دو کودک را به سرپرستی قبول کرده بود کسانی که هر دو در مدرسه پزشکی تحصیل می کردند. به خاطر او، دو کودک شانسی داشتند که در حالت های دیگر ممکن نبود، تا بتوانند به عنوان دکتر در زمینه پزشکی جان افراد را نجات دهند. در نهایت ۴۵ دقیقه طول کشید تا او را از داخل ماشین نجات دهند. هر چند، او قبل نجات دادنش جان سپرد.

5:03من باور دارم چیزهایی که شما در فیلم ها میبیند: زمانی که شما در آن لحظات آخر که به شدت وحشتناک و ترس آور است، هستید من متوجه شدم که صرفنظر از شرایط [مرگ] با آرامش مورد قبول قرار می گیرد و کوچک ترین چیزها و لحظه ها، کوچکتری چیزهایی که به این جهان می آوریددر لحظات اخر به شما آرامش می دهد.