X
تبلیغات
رایتل

[A72] دویدن (اِیمی مالینز) با زیرنویس پارسی

دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 00:47



در این ویدئوی آرشیویِ TED از سال 1998، قهرمان دوی سرعت پارا المپیک، ایمی مالینز، در مورد شکستن رکورد در حرفۀ خودش (دویدن) و این که چطور پاهای مصنوعی عجیبش از جنس الیاف کربن (که آن موقع فقط نمونه آزمایشی بودند) کمکش کردند تا از خط پایان بگذرد، صحبت می کند.

اینجا ببینید (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )

چریل (Cheryl): ایمی و من فکر کردیم -- سلام، ایمی. ایمی مالینز: سلام 0:18 چریل: ایمی و من فکر کردیم چند کلمه صحبت کنیم. و من ازش خواستم که به همه شما توضیح بده که چه چیزی اون رو تبدیل به یک ورزشکار متمایز کرده. 0:26 ایمی: خب، کسایی از شما که اون عکس رو در اون زندگینامۀ مختصر دیدید، احتمالاً براتون روشن شده. من از ناحیه دو پا مقطوع العضو هستم و بدون استخوان کوچک ساق در هر دو پا متولد شدم. در یک سالگی پاهای من رو قطع کردند، و از اون موقع تا حالا فقط می دَوم، همه جا. 0:43 چریل: خب، چرا بهشون نمیگی که چطور به [دانشگاه] جرج تاون (Georgetown) رفتی؟ چرا از اونجا شروع نکنیم؟ 0:48 ایمی: من در دانشگاه جرج تاون، دانشجوی سال آخر رشتۀ امور خارجه هستم. من در دوران دبیرستان برنده یک کمک هزینه کامل برای تحصیل در دانشگاه شدم. اونها هر سال سه دانش آموز را از کل کشور را انتخاب میکنند تا مشغول به تحصیل در مسائل بین الملل بشوند، و اینطور شد که من راهیِ دانشگاه جرج تاون شدم و سالهاست که اونجا هستم. دوستش دارم. 1:10 چریل: وقتی ایمی اونجا رسید، احساس کرد انگار میخواد بیشتر در مورد دو و میدانی بدونه، برای همین تصمیم گرفت که به یکی زنگ بزنه و در مورد این رشته ازش سوال بپرسه. پس، چرا اون داستان رو تعریف نمیکنی؟ 1:20 ایمی: آره. خب، من فکر میکنم همیشه دنبال ورزش بودم. من پنج سال سافت بال (softball) بازی میکردم و با این بازی بزرگ شدم. در دوران دبیرستان در مسابقات اسکی شرکت می کردم، و در کالج قدری عصبی و بی قرار بودم چون تقریباً یکی دو سال می شد که من هیچ ورزشی نمیکردم. و من هیچ وقت در سطح معلولین مسابقه نداده بودم، می دونید. همیشه با ورزشکارهای سالم مسابقه داده بودم. و تا اون موقع فقط همین رو می دونستم. حقیفتش، من تا سن هفده سالگی هیچ مقطوع العضو دیگه ای رو ندیده بودم. و من خبر دار شدم که، می دونید، اونها این مسابقات دو میدانی رو با دونده های معلول برگزار می کنند، و من با خودم گفتم، اوه، من در این مورد چیزی نمی دونم، ولی قبل از این که قضاوتی بکنم، بگذار بروم و ببینم چطوره. پس، برای خودم یک بلیط هواپیما به بوستون (Boston) گرفتم، سال 95 وقتی که 19 سال داشتم، و خب معلومه، در این مسابقه، هیچ کس من رو نمیشناخت. من هیچ وقت این کار رو قبلاً نکرده بودم. من دو هفته قبل از این مسابقه در یک جاده شنی دویدم که ببینم چقدر می تونم بدوم، و 50 متر برام کافی بود تا به نفس نفس بیفتم. و اون موقع جنس پاهایی که داشتم از ترکیب چوب و پلاستیک بود، که با تسمه های وِلکرو (Velcro) به هم وصل میشدند -- و جوراب پشمیِ 5 لایه کلفت بزرگ هم پوشیده بودم -- می دونید، چیز چندان راحتی نبود، تنها چیزی بود که تا اون موقع می دونستم. 2:30 و در بوستون در مقابل کسایی ایستادم که پاهایی از جنس های مختلف، کربن گرافیت و، میدونید، پاهایی که ضربه گیر داشتند و خیلی چیزها، و اونها طوری به من نگاه می کردند که، آره، ما می دونیم کی در این مسابقه قرار نیست ببره، می دونید. و، می خوام بگم، من تا اونجا و از خودم انتظار داشتم -- نمی دونم چه انتظاری داشتم -- ولی، می دونید، وقتی دیدم که مردی که یکی از پاهاش رو کاملاً از دست داده بود برای پرش ارتفاع میره، لی لی کنان برای پرش ارتفاع میره و 6 فوت و 2 اینچ رو بدون نقص میپره ... دَن اُبراین (Dan O'Brien) در سال 96 در آتلانتا (Atlanta) پنج فوت و یازده اینچ پرید، منظورم اینه که اگه یک مقایسه ای بکنید -- اینها کسایی هستند که، می دونید، واقعاً ورزشکارهای خبره ای هستند با اینکه شرایط یک ورزشکار عادی رو ندارند. و بنابراین تصمیم گرفتم که یک امتحانی بکنم، می دونید، قلبم از هیجان می تپید، من اولین مسابقۀ خودم رو دویدم، و رکورد ملی رو شکستم به فاصله 3 صدم ثانیه و در اولین سعی خودم رکورد دار ملی شدم. 3:26 و، می دونید، مردم می گفتند که، "ایمی، میدونی، تو سرعت داری -- تو یک سرعت ذاتی داری -- ولی هیچ مهارت و ظرافتی تو دویدن نداری. این طرف و اون طرف می دوی. "همۀ ما دیدیم که چقدر سعی می کردی." و من تصمیم گرفتم که به مربی دو میدانی در دانشگاه جرج تاون تلفن بزنم. و خدا رو شکر که نمی دونستم این مرد چقدر در دنیای دو میدانی قوی و پرسابقه است. اون تا حالا مربی 5 ورزشکار المپیک بوده و، می دونید، در دفترش از سقف تا کف زمین هر گواهینامه ورزشی آمریکا پیدا میشه، می دونید، و عکسهای همه ورزشکارهایی که مربی آنها بوده، و نسبتاً آدم ترسناکیه. و من بهش زنگ زدم و گفتم: " گوش کن، من یک مسابقه رو دویدم و برنده شدم و ... 4:09 (خنده) 4:10 میخوام بدونم که آیا می تونید، میدونید -- فقط میخواستم ببینم که آیا میتونم در بعضی از جلسات تمرینی شما بشینم، که ببینم چه تمرینهایی انجام میدهید و از این حرفها." این تمام چیزی بود که میخواستم -- فقط دو تا جلسه تمرین. میتونم فقط بشینم و ببینم که چه کار میکنید؟ و او گفت: " خب، قبل از هر تصمیمی، اول باید همدیگر رو ببینیم." می دونید، اون داشت فکر میکرد که داره خودش رو درگیر چه کاری میکنه؟" پس، من اون مرد رو دیدم، وارد دفترش شدم، و اون پوسترها و جلد مجله ها را که نشان میداد چه افرادی رو مربی گری کرده، دیدم. و نشستیم و صحبت کردیم، و مشخص شد که اتفاقاً میتونیم همکاری خیلی خوبی داشته باشیم چون اون هیچوقت مربی گری یک ورزشکار معلول رو نکرده بود، و برای همین هیچ دید قبلی نسبت به این نداشت که من چه کاری می توانم انجام بدهم و چه کاری را نمی توانم، و من هم که اصلاً شاگرد کسی نشده بودم، و این شد که گفتیم شروع کنیم -- این سفر رو شروع کنیم. 4:50 و بعد او 4 روز در هفته از وقت ناهارش رو به من اختصاص داد، از وقت آزاد خودش، و من می آمدم در میدان و باهاش تمرین می کردم. و این داستان دیدار من با فرانک (Frank) بود. ولی اون موقع پاییز سال 95 بود، وبعد وقتی که زمستان رسید، او گفت: "میدونی، تو به اندازه کافی آمادگی داری. تو میتونی اینجا در تیم دومیدانی بانوان بدوی." و من گفتم " نه، جدی نمیگی." و او گفت: " نه، نه، جدی میگم. میتونی. تو میتونی در تیم دو میدانی بانوان ما بدوی." بنابراین بهار سال 1996، به هدف رسیدن به تیم پاراالمپیک ایالات متحده در ماه می که به سرعت نزدیک میشد، من به تیم زنان پیوستم. و تا اون زمان هیچ فرد معلولی این کار رو نکرده بود -- که در سطح دانشگاهی بدود. خلاصه نمیدونم، ترکیب جالبی شده بود. 5:40 چریل: خب، چرا بهشون نمیگی که -- در مورد رسیدنت به المپیک -- ولی دو تا اتفاق به یاد موندنی در جرج تاون افتاد. چرا بهشون نمیگی؟ ایمی: بله، خب، میدونید، من تا اون موقع در تمام مسابقات معلولین برنده بودم در هر چیزی که رقابت میکردم -- و میدونید، من در جرج تاون تمرین میکردم و میدونستم که باید عادت کنم که پشت لباس زن های دیگر را ببینم و پشت سر آنها بدوم -- میدونید، من در برابر فلو- جوی(Flo-Jo) آینده میدویدم و همه به من نگاه میکردند، مثلاً همم، اینجا چه خبره؟ میدونید. و، میدونید، من لباس فرم دانشگاه جرج تون را پوشیدم و رفتم اونجا و میدونستم که برای این که بهتر بشم -- و اون زمان هم بهترین در کشور بودم -- باید با افرادی تمرین کنم که ذاتاً از من بهترند. میدونید. 6:22 و من موفق شدم که به "بیگ ایست" (Big East) راه پیدا کنم که به نوعی مسابقات قهرمانی آخر فصل محسوب میشد، و واقعاً مسابقه خیلی مهمی بود. و اولین --- من تازه این پاهای مخصوص دوی سرعت به دستم رسیده بود که در اون زندگینامه میبینید -- و من در آن زمان متوجه نبودم که، میدونید، که مقدار عرقی که در داخل جوراب جمع میشه مثل یک روغن و لغزاننده عمل میکند و من در داخل پاهای مصنوعی بالا و پایین میرفتم و لق میزدم. و وقتی که در دوی سرعت 100 متر، حدود 85 متر با سرعت تمام دویدم پاهام بیرون آمد یعنی من از پاهام بیرون افتادم، در مقابل حدود 5000 هزار نفر. و میخوام بگم که کاملاً آزرده خاطر و شرمنده شده بودم و -- چون که من برای 200 متر ثبت نام کرده بودم که نیم ساعت بعد شروع میشد، می دونید، 7:09 (خنده) 7:11 من رفتم پیش مربی و گفتم: "خواهش میکنم، من رو مجبور نکن که این کار رو بکنم. من نمیتونم این کار رو جلوی این همه مردم بکنم. پاهام در میاد. و حالا که در 85 متری پاهام در آمد، هرگز نمیتونم به 200 متر برسونم." و او همین طور اونجا نشسته بود. و میدونید، انگار که گوشش کر بود و خواهش های من رو نمی شنید -- خدا رو شکر چون که او -- می دونید که اهل بروکلین(Brooklyn) بود -- مرد بزرگیه -- او گفت: "ایمی، حالا که چی، پاهات در میآد؟ دوباره بر میداری و اون لعنتی رو میگذاری سر جاش، و مسابقه لعنتی رو تمامش میکنی!" 7:40 (تشویق) و من همین کار رو کردم. و این کارش باعث شد که من در این راه بمونم. و او من رو در مسیر درست نگه داشت. 7:54 چریل: و این طوری شد که ایمی به پاراالمپیک سال 1996 راه پیدا میکنه، و کاملاً هیجان زده است. خانواده اش میاند پایین و -- اتفاق مهمی بود. حالا او -- دو ساله که داری میدوی؟ 8:05 ایمی: نه، یک سال. 8:06 چریل: یک سال. و چرا نمیگی که چه اتفاقی افتاد؟ دقیقاً قبل از این که بری برای مسابقه؟ 8:11 ایمی: باشه، خب، آتلانتا. مسابقات پاراالمپیک، فقط یک توضیح برای روشن شدن، یک المپیک برای افرادی است که معلولیت جسمی دارند -- مقطوع العضوها، فلج مغزی ها و ورزشکارهایی که بر روی ویلچیر هستند -- و این فرق میکنه با "المپیک استثنایی" که مخصوص افرادی است که معلولیت ذهنی دارند. و رسیدیم به اینجا که یک هفته از المپیک گذشته بود، در آتلانتا، و من کاملاً مغرور و سرخوش از این واقعیت که، یک سال قبل من 50 متر هم نمی تونستم در یک مسیر شنی بدوم. و حالا در پاراالمپیک هستم -- و هیچ وقت نباخته ام. من رکوردهای جدید ملی ثبت کردم -- در مرحله آزمایشی المپیک -- در ماه میِ و من کاملاً مطمئن بودم که با مدال طلا به خانه برمی گردم. و همچنین من تنها فردی بودم که در اصطلاح، در هر دو پا از زانو به پایین نقص داشتم. و تنها زنی بودم که قرار بود پرش طول انجام بده. من پرش طول رو انجام داده بودم، و مردی که دو پایش رو از دست داده بود، آمد پیش من و گفت چطور این کار رو انجام میدهی؟ ما قراره پاهای مسطح داشته باشیم تا این که از تخته پرش جدا نشیم." من گفتم: "خب، کسی به من نگفته بود. من همین طوری این کار رو کردم." 9:11 خب، خیلی جالب بود -- من سه اینچ کمتر از رکورد جهان بودم -- و از انجا به بعد ادامه دادم، میدونید، خب، من برای پرش طول ثبت نام کردم -- نه، من هم برای پرش طول و هم برای دوی صد متر ثبت نام کردم. و کاملاً مطمئن بودم، می دونید. من صفحۀ اوّل روزنامه محلی شهرمون رو به خودم اختصاص دادم روزنامه ای که شش سال هر روز درِ خونه مشترک ها می بردم، میدونید. با خودم فکر میکردم که الان وقت درخشیدنه. و ما در استادیوم گرم کردن بودیم -- میدان گرم کردن ورزشکارها که چند بلوک از استادیوم المپیک فاصله داشت. و پاهایی که من پوشیده بودم -- که الان به شما نشان خواهم داد. من اولین فرد در جهان بودم که از این پاها استفاده کردم -- من خوکچۀ هندی بودم -- و به شما بگم که مثل یک جاذبۀ توریستی شده بودم. 9:50 همه از "این پاهایی که این دختر با آنها میدوید" عکس میگرفتند. و من دائماً جستجو میکردم که رقیب هایم رو پیدا کنم اولین رقابت بین المللی من بود. من از هر کسی که میتوانستم سراغ گرفتم، میدونید، کی، چی، با چه کسی قراره مسابقه بدهم؟ میگفتند: "اوه، ایمی، حالا بعداً به تو میگیم." من میخواستم در مورد رکوردهای آنها بدونم. آنها میگفتند: نگران نباش، تو کارت درسته. 20 دقیقه به مسابقۀ من در استادیوم المپیک مانده بود، و لیست رکوردهای زمانی را به دیوار زدند. و من رفتم و نگاه کردم. سریع ترین زمان من، که رکورد جهان بود، 15.77 بود. و خط بعدی، خط دوم 12.8. خط سوم 12.5. خط چهارم 12.2. من گفتم: اینجا چه خبره؟ همۀ ما رو داخل اتوبوس کردند، و من فهمیدم که تمام خانمهایی که رقیب من بودند یک دست ندارند. 10:36 (خنده) 10:43 خب، من هم -- و آنها به من نگاه میکردند که ببینند کدام دست من شبیه آن یکی نیست، میدونید؟ من هم نشسته بودم و "وای خدای من، وای خدای من." میدونید، من هیچ وقت نباخته بودم، چه در مورد هزینۀ کمک تحصیلی یا هر چیز دیگه، میدونید، من در اسکی 5 طلا بردم. و در همه جا اول بودم. و در جرج تاون هم کارم عالی بودم. من داشتم می باختم، ولی این برای من بهترین تمرین بود به این خاطر که آتلانتا بود. و همه از بهترین ها بودند، و هیچ شکی نبود که من بازنده بزرگ خواهم بود. و، میدونید، من با خودم فکر میکردم، " وای خدای من، همۀ فامیل سوار یک وَن شده اند و این همه راه رو از پنسیلوانیا (Pennsylvania) آمده اند اینجا" و میدونید، من تنها دوندۀ دوی سرعت زن از آمریکا بودم. و خب آنها ما رو صدا کردند و میدونید، " خانمها، شما یک دقیقه وقت دارید." و من داشتم آماده میشدم و خیلی نگران بودم چون در جمعیت این زمزمه شنیده میشد که، که مثلاً چه کس هایی به خط شروع نزدیکترند. من هم میگفتم: "میدونم! نگاه کن! درست نیست. میدونید." چون فکر میکردم این آخرین کاریست که میتونم بکنم، که حالا که من نمیتونم از این دخترها ببرم، حداقل میتونم روحیۀ آنها رو خراب کنم، میدونید؟ 12:06 (خنده) 12:08 و حالم مثل فیلم راکی 4 بود. من در برابر آلمان و کشورهای دیگر، استونی و لهستان هم تو مسابقه بودند. و میدونید، تفنگ شلیک شد و تنها چیزی که یادم میاید این هست که آخر شدم، میدونید و سعی میکردم که جلوی اشک هام رو بگیرم. نمیتونستم قبول کنم. و احساس شکست و ناامیدی میکردم. و من باید فکر میکردم که من اصلا چرا این کار رو کردم، میدونید اگر من تا آن موقع همیشه برنده بودم، و با خودم فکر میکردم که هدف از این همه تمرین چی بود؟ من مسیر زندگیم رو تغییر دادم. ورزشکار دانشگاه شدم و بعد ورزشکار المپیک شدم. و این موجب شد که من در مورد این فکر کنم که پیشرفت های من چطور جلو میرفت. میخوام بگم به این موضوع فکر کردم که من این کار رو فقط یک سال و سه ماه پیش از آن شروع کرده بودم که ورزشکار المپیک بشم، میدونید و زندگی من در این جهت قرار گرفته بود و من میخوام که برای مدتی این کار رو ادامه بدهم، و این که من تا کجا میتونم این کار رو جلو ببرم. 13:06 و این حقیقت که وقتی من کمک خواستم -- چند نفر جواب مثبت دادند؟ و چند نفر وقت و تجربۀ خودشان را در اختیار من گذاشتم، میدونید، و با بردباری همراه من بودند؟ و این یک افتخاردسته جمعی بود که -- به کمک 50 نفر که پشت سر من بودند تجربۀ باورنکردنی رفتن به آتلانتا رو به حقیقت پیوست. منظورم اینه که، الان من این فلسفه رو در مورد همه چیز به کار می برم، میدونید، که بشینم و در مورد روند پیشرفت فکر کنم، که مثلاً تا امروز چه قدر به این هدف نزدیک شدم، میدونید فکر کردن به هدف مهم هست ولی، میدونید در نظر گرفتن روند رسیدن به آن هدف هم اهمیت دارد و این که چطور شما پیشرفت کردید، میدونید. و من فکر میکنم که موفقیت این هستش. موفقیت واقعی اینه. 13:52 چریل: چرا پاهات رو به آنها نشان نمیدی؟ 13:53 ایمی: اوه، حتماً. چریل: میدونی، چند نوعش رو نشون بده. 13:57 ایمی: خب، اینها پاهای قشنگ من هستند. 13:59 (خنده) 14:00 نه، جدی میگم، اینها پاهای تزئینی من هستند. و واقعاً زیبا هستند. باید بیایید و اینها رو ببینید. روی اینها سوراخهای مو هست و من میتوانم ناخن های پایم را رنگ کنم. و جدی میگویم، من میتونم پاشنه هام رو عوض کنم. شما ها نمی فهمید چقدر خوبه که آدم بتونه بره داخل یک کفش فروشی و هر چی که دلش بخواد بخره. چریل: تو می تونی قدت رو انتخاب بکنی؟ ایمی: دقیقاً، من می تونم قدم رو انتخاب بکنم. 14:30 (خنده) 14:33 پاتریک ایوینگ (Patrick Ewing)، که در دهۀ 80 برای جرج تاون بازی میکرد، هر تابستون برمیگرده. و من همیشه در اتاق تمرین سر به سرش میگذاشتم. چون همیشه با پاهای زخمی میامد. و من میگفتم " درشون بیار! نگران نباش، میدونی. تو میتونی 8 فوت قد داشته باشی. درشون بیار." 14:50 (خنده) 14:54 ولی خب، او به اندازۀ من از این شوخی خوشش نمیامد. بله، حالا، اینها پاهای دوی سرعت من هستند که از کربن گرافیت درست شده اند، همین طور که گفتم و من باید مفصل درست رو انتخاب کنم. نه، من پاهای زیادی اینجا دارم. اینها -- این رو نگه میداری؟ این یک پای دیگه است که برای تنیس و سافت بال استفاده میکنم. یک ضربه گیر داخلش هست که این طوری صدا میدهد "شششش" وقتی باهاش میپری. بسیار خب. این هم یک روکش از جنس سیلیکون هست که روی پایم میکشم، این غلاف سیلیکونی باعث میشه که وقتی عرق میکنم، پاهایم در نیاد، میدونید، وقتی که پاهام لق میزنه. 15:40 چریل: قدت با این پاها فرق میکنه؟ 15:43 ایمی: با اینا؟ 15:44 چریل: با این پاها. 15:45 ایمی: نمیدونم. فکر نکنم. فکر نکنم. ممکنه یک مقدار بلندتر باشم. راستش، میتونم هر دو تا رو بپوشم. 15:53 چریل: او نمیتونه روی این پاها بایستد. باید در حال حرکت باشه، برای همین ... 15:58 ایمی: آره، من باید حتماً در حال حرکت باشم، و این به خاطر تعادلی هست که هنرمندانه در آنها به کار گرفته شده است. ولی بدون جوراب سیلیکونی من فقط داخلش لق میزنم. خب، من با اینها میدوم و با همین ها نصف دنیا شگفت زده کردم. 16:18 (تشویق) 16:28 اینها دقیقاً حالت یک دونده دوی سرعت در حال دویدن رو شبیه سازی میکنند. اگر به دقت به یک دونده نگاه کنید، جلوی کف پا تنها قسمتی هست که به زمین میخوره، به همین خاطر وقتی من روی این پاها می ایستم، عضلات پشت ران و عضلات سرین (کفل) من منقبض میشوند مثل حالتی که اگر پا داشتم و روی جلوی کف پا می ایستادم. 16:47 (حضار: اینها رو چه کسی درست کرده است؟) 16:49 ایمی: یک شرکت در سَن دیِه گو (San Diego) که اسمش فِلِکس فوت (Flex-Foot) هست. و من یک خوکچۀ هندی بودم و امیدوارم که همچنان هم خوکچه ازمایشگاهی باقی بمانم برای هر عضو مصنوعی جدیدی که بیرون میاد. ولی اینها، همانطور که گفتم، هنوز نمونۀ اولیه هستند. من احتیاج به پاهای جدیدی دارم و در آخرین ملاقاتی که داشتم، میدونید خیلی بزرگ ... 17:10 مجری: ایمی و طراح پاها در برنامه TED Med 2 خواهند بود، و ما در مورد طراحی آنها صحبت خواهیم کرد. 17:14 ایمی: بله، درسته. 17:15 چریل: آره، ادامه بده. 17:16 ایمی: بله، این پاهای دوی سرعت من بود و میتونم پاهای دیگرم ... 17:19 چریل: میتونی توضیح بدهی که پاهای دیگرت رو کی طراحی کرده؟ 17:21 ایمی: بله. اینها رو من از جایی به اسم بورن موث (Bournemouth) در انگلیس گرفتم، حدود دو ساعت از لندن فاصله داره، و در ایالات متحده این فقط من هستم که از اینها داره، و این یک جرم هست به این خاطر که خیلی زیبا هستند. و منظورم فقط به خاطر ناخن های پا و چیزهای دیگه نیست -- میدونید، در عین حال که من در داخل میدان یک ورزشکار حرفه ای هستم، میخوام که در خارج از میدان یک زن باشم، و من فکر میکنم که این خیلی مهم هست که میدونید، آدم در هیچ استعدادی خودش رو محدود نکنه، چه در مورد حرکت کردن و چه در مورد حتی مُد. میخوام بگم که من این حقیقت رو خیلی دوست دارم که میتونم هر جایی برم و چیزی رو که میخوام انتخاب کنم، کفشی رو که میخوام، دامنی رو که میخوام، و امیدوارم که بتونم این پاها رو به اینجا بیارم و در دسترس عدۀ زیادی از مردم قرار بدهم. اینها هم از سیلیکون هستند. این یک عضو مصنوعی کاملاً اصلی هستش. شبیه پای باربی (Barbie) میمونه. 18:16 (خنده) 18:17 آره. منظورم اینه که این تو همین وضعیت ثابت میمونه، به همین خاطر من مجبورم کفش پاشنه دار دو-اینچی بپوشم. و میخوام بگم که واقعاً -- بگذارید اینها رو در بیارم تا بتونید ببینید. نمیدونم چقدر خوب میتونید این رو ببینید ولی واقعاً اینطور هستش. رگهای پا دیده میشه و پاشنه به رنگ صورتی، میدونید، و زردپی آشیل -- یک مقدار تکون هم میخوره. و واقعاً شگفت انگیزه. من این ها رو یک سال و دو هفتۀ قبل گرفتم. و فقط یک پوست از جنس سیلیکون هستش. منظورم این هست که جریان از این قرار بود که دو سال پیش این آقا در بلژیک با خودش میگه که، خدایا من اگر میتونم برم به موزۀ موم "مادام توساودز" (Madame Tussauds) و ببینم که "جِری هال" (Jerry Hall) رو تا حد رنگ چشمهاش بازسازی کردند، این قدر واقعی که انگار زنده هست و نفس میکشه، چرا نتونند که یک عضو برای کسی بسازند که شبیه یک پای واقعی باشه یا شبیه یک بازو یا یک دست باشه؟ اونها الان برای مجروحان آتش سوزی گوش میسازند. اونها با سیلیکون کارهای عجیب غریبی انجام میدهند. 19:08 چریل: دو هفتۀ قبل، ایمی قرار بود که نشان آرتور اَشَ (Arthur Ashe) رو در مراسم اسپیز (ESPYs) بگیره. و آمد داخل شهر و با عجله گفت: "من باید یک کفش جدید بگیرم!" یک ساعت تا "اسپیز" وقت داشتیم، و او فکر میکرد که یک کفش با پاشنۀ دو اینچی گرفته در حالی که یک کفش سه اینچی گرفته بود. 19:23 ایمی: و این برای من مشکل ایجاد میکنه چون معنیش این بود که من باید تمام شب اون طوری راه برم. 19:28 چریل: تا 45 دقیقه، ما -- خوشبختانه افرادی که در هتل بودند خیلی کمک کردند. آنها یک نفر رو آوردند و او قسمتی از کفش ها رو ارّه کرد. 19:35 (خنده) 19:37 ایمی: من به پذیرش هتل گفتم که من عجله دارم و چریل هم کنار من ایستاده بود. من گفتم: "ببین، اینجا کسی رو دارید که بتونه به من کمک کنه چون من مشکلم اینه؟" میدونید، اول میخواستند من رو از سرشون باز کنند و گفتند: میدونی، اگر کفش هات رو دوست نداری، متأسفانه خیلی دیر شده. من گفتم:" نه، نه، نه، نه. من این پای مخصوص رو دارم، خب، که با پاشنۀ دو اینچی جور میشه. من یک کفش سه اینچی دارم. میخوام یک قسمتش جدا بشه." آره. میدونید، اونها اصلاً نمیخواستند که به کفش فروشی بروند. اصلاً نمیخواستند بِهش فکر کنند. و فقط کفش رو ارّه کردند. نه، این کفش ها عالی هستند. حقیقتش من تا دو هفتۀ دیگر برمیگردم اونجا تا یک سری اصلاحات روی این پاها انجام بشه. من میخوام که پایی شبیه به این برای حالت پای مسطح داشته باشم تا بتونم کفش کتونی (ورزشی) بپوشم، چون با اینها نمیتونم. خب... مجری: همین بود. 20:20 چریل: این ایمی مالینز بود.