X
تبلیغات
رایتل

[A53] ما هم میتوانیم بودا باشیم. (رابرت تورمن) با زیرنویس پارسی

چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 13:56



در دنیایی که اطلاعات به آسانی در همه جا هست، ما میتوانیم هر چیزی را در هر زمان بدانیم. و این بصیرت توده ای، به گفته باب تورمن، دانش پژوه بودایی، اولین قدم برای رسیدن به بودای درونمان است.

اینجا ببینید (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )

ممنونم. من حس میکنم امروز برایم روز بسیار جالبی بوده. یک جوراهایی مثل خطابه ی (ویما لا کرتی) است یک داستان قدیمی از هند باستان که در آن بودا میاید و عده ای هم برای ملاقات او از بزرگترین شهر آن اطراف، واشالی، میایند، و برای بودا چترهای نگین دار هدیه میاورند. ولی تنها جوانها از آن شهر آمدند -- چون مسن تر ها و کهنه پرستان نمیایند چون از دست بودا عصبانی بودند، چون بودا دعوت یک گِیشا را پذیرفته بود -- چرا که او، همیشه دعوت اولین نفر را می پذیرفت، هر کس که میبود، و گیشای محل، به رقم یه شخص بسیار معروف، از بزرگان شهر با ارابه اش جلو زد و بودا را پیش از همه دعوت کرد. 1:07 بودا هم با این گِیشا بود و مردم از او به این دلیل گله مند بودند میگفتند: " بودا باید مذهبی باشد و از این جور حرفها، او با پانصد نفر از راهبه هایش توی خانه آرماپالی ( گیشا) چی کار میکند!" و ... . همینطور گله میکردند و بودا را تحریم کردند. و نمیرفتند به افاضاتش گوش دهند. اما جوانها همه میامدند. و آن چترهای نگین دار را بردند و جلوی بودا گذاشتند. و همینکه آنها را پایین گذاشتند، همان چترهای نگین داری را که در هند قدیم دست میگرفتند، بودا به طور اعجاب انگیزی آنها را به مجموعه ای عظیم از سیارات در آورد، از جهان هستی. و حاضرین، همه بدرون آن نگاه کردند و متصل بودن تمام موجودات جهان هستی را در آن مشاهده کردند. 1:50 البته، در کیهان بودایی میلیون ها و میلیاردها سیاره وجود دارند که انسان روی آنها زندگی میکند، و اشخاص بصیرت یافته، حیات را روی سیارات دیگر میبینند. پس وقتی که آنها به آسمان نگاه میکنند تنها یک ستاره در حال سوختنی را نمی بینند، یا سیاره ای از سنگ و گاز و آتش. آنها در واقع مناظر، حیاث (انسان)، خدایان، اژدها ، مار، الهه و مانند آن را میبینند. 2:18 بودا این کار خارق العاده را انجام داد تا مردم به وحدت موجودات و اینکه چه طور همه موجودات به هم متصل و مرتبط هستند، بیاندیشند. و امروز، لِلِ-لِلِ ماسِ ،برای ما از ارتباط موجودات گفت که چه طور همه به هم متصل هستیم و چطور همه ما همدیگر را مدتهاست که میشناسیم. البته، در جهان شناسی بودایی, ما میلیاردها بار در زندگی های گذشته این را تجربه کرده ایم. من هیچ وقت در TED سخنرانی نداشتم, ولی شما داشتی, پس ما باید ازشما یاد بگیریم ما همه داریم تلاش میکنیم که سخنرانِ TED بشویم، البته اگر که این مدل جدید بصیرت باشد. که من فکر میکنم هست. در واقع یک سخنران TED، از طریق ارتباط جهانی کامپیوتر ها دارد آگاهی عمومی را تغییر میدهد، هر کسی میتواند به هر اطلاعاتی دسترسی داشته باشد در هر کجای این سیاره 3:18 که به همین دلیل زندگی غیر قابل تحمل خواهد شد و شفقت هم دقیقا همین است، وقتی شرایط غیر قابل تحمل میشود این کاملا غیر قابل تحمل است که ما اینجا راحت نشسته ایم در خوشی و آسایش و از زندگی آگاهانه مان لذت میبریم در حالی که آدم هایی هستند که مریضی طافتشون رو بریده است نه یه لغمه غذا دارند بخورند، نه جا و مکانی دارند، و یا تحت اذیت و آزار هستند. این کاملا غیر قابل تحمل است. در حالی که ما از همه چیز آگاهیم، تکنولوژی به نوعی وادارمان میکند که بفهمیم, که بودا بشویم و به اشراق برسیم. 3:55 و قطعآ هم ما یوس خواهیم شد وقتی که به اشراق برسیم. چون ما به حدی حوصله مان از زندگی سر رفته، حس میکنیم خیلی داریم رنج میکشیم. ما به جورایی از بدبختی خودمان لذت می بریم. ما حواس خودمان را از رنج اصلی خود پرت میکنیم، اما بطور اساسی، همه ما دارای یک درد مشترک هستیم و آن اینست که ما در زیر پوست خود گیر کرده ایم در حالی که بقیه آدمها بیرون هستند. و گهگاهی با فرد دیگری که در خود گیر کرده است، هم آغوش میشویم و از هم لذت میبریم و سعی میکنیم که از خودمان بیرون بیاییم. و دست آخر، تلاشمان به ثمر نمیرسد و دوباره بر میگردیم سر جای اول 4:36 چون با دید "خود محور" -- که از نظر بودا یک دیدگاه اشتباهیست -- وجود خودمان را همین چیزی میدانیم که درون پوستمان است. بیرون و درون، خود و دیگران، و دیگران کلا با هم فرق میکنند. و متاسفانه اینجا هم ما کم و بیش این طرز فکر را داریم یک کمی، نه؟ مثلا، اینجا، در سالن نمایش، کسی کنارت نشسته، اما اگر در صندلی یک پارک نشسته بودی و کسی میآمد و جفتت مینشست، حتما هول میشدی. وای این با من چه کار داره؟ یا، این دیگه کیه؟ شما هم آنقدر نزدیک به یکی نمیشینید بدلیل نظریه ات که خود را در مقابل و ضد جهان میبینی -- این حقیقت را بودا کشف کرد. با این طرز تفکر ما همه تنها هستیم، هر کدام به طور جداگانه، و اینکه ما از دیگران جدا هستیم، و این ما را توی موقعیت سختی قرار میدهد، اینطور نیست؟ چه کسی است که میتواند به اندازه کافی توجه دیگران را به دست بیاورد؟ چه کسی است که میتواند به نهایت از دنیا بهره ببرد؟ چه کسی است که میتواند مورد تاخت و تاز موجودات دیگه قرار نگیرد؟ اگر که فکر میکنیم که از بقیه دنیا جدا هستیم! 5:39 زمانی شفقت بوجود میاید که ما از یک طریقی خودمان را فراموش کنیم: از طریق هنر، تمرکز، آگاهی و دانش، بدانی که هیچ نوع مرزی برایت وجود ندارد، و از پیوند خود با دیگران آگاه باشی. تو میتوانی خود را مثل دیگران تجربه کنی در زمانیکه این توهم جدا بودن از آنها را کنار زنی. اونوقت تو محکوم هستی که احساس دیگران رو حس کنی. خوشبختان، میگویند - البته من مطمئن نیستم - عده ای در ادبیات بودایی گفته اند زمانی که به آن حد برسی چه کسی هست که واقعآ بخواهد که دلسوز و شفیق باشد؟ چخ وحشتناکه! من خودم هزار درد و گرفتاری دارم. سرم درد میکند. استخوانهام درد میکنند. از تولد بسوی مرگ میرورم. و هرگز هم راضی نیستم. هیج وقت به اندازه کافی هیچ چیز ندارم، حتی اگه میلیاردر باشم. صدها میلیارد میخوام. حالا تصور کنید که باید درد و رنج تنها صد نفر دیگر را هم از درون احساس کنم. وحشتناک خواهد بود. 6:42 ولی ظاهرا، این یک پارادوکس عجیب زندگی است. زمانی که دیگر درون خودتان زندانی نیستید، و زمانی که علم و آگاهی و خرد جهان باعث میشود که ذهنتان باز شود و همدردی کند و این توانایی مهم را در شما پیشرفت میکند، و متوجه میشوید که شما با موجودات دیگر یکی هستید، با این دید جدید، معنای عمیقتر جهان هستی را خواهید دید، و از این زندان منی و مایی رها میشوید، مثل بیتل ها که میخواندند. 7:23 واقعآ, ما کلی چیز در دهه ۶۰ یاد گرفتیم، حیف که حواسمان نبود (غافل بودیم)، از اون زمان تلاش میکنند که سرکوبش کنند. من، خودم و مال من . آهنگ معرکه ایست. یک درس کامل. و زمانی که از دست این تفکر خلاص شویم، به نوعی نظرمان به موجودات دیگر جلب میشود. و خودمان را به طور دیگری حس میکنیم. خیلی عجیب است. واقعا عجیب است. دالای لاما همیشه دوست دارد که بگوید -- وقتی که در ذهنت این عقیده شفقت را میکاری، بدلیل اینست که متوجه میشوی که تو و تمام رنجها و لذت هایت در نهایت برای ذهن خودت نمایش بسیار کوچکی است! واقعـا هم خیلی یکنواخت است چه بخواهی اینرا دوست داشته باشی یا آنرا -- و هر چه بیشتر روی این حالت تمرکز کنی، بدتر میشود. فرض کنیم، حتی زمانی که اوضاعت خوب هست، این زمان خوب کی تموم میشه؟ آن زمان که فکر میکنی که: چقدر خوبه؟ از آن لحظه به بعد دیگر به اندازه کافی خوب نیست. 8:25 از نظریه لِلِ خوشم آمد که میگوید: کمک کردن به کسانی که از نظر فیزیکی و یا غیر فیزیکی در رنج هستند، شادی آوردن است، این کار را با شادی انجام دادن. ای کاش دالای لاما اینجا بود تا آن گفته را میشنید. یکبار با حالتی اندوگین به من گفت -- او همیشه به فکر دارایان و نادارایان هست. کمی بنظر اندوگین میامد چون گفت: میدانی، صد سال پیش، آنها رفتند و همه چیز رو از مردم دارا گرفتند، منظورم انقلاب کمونیست است، روسیه و چین و غیره. با خشونت همه چیز را بردند، به قرار اینکه همه چیز را بین همه تقسیم کنند، ولی اوضاع بدتر شد. به هیچ نوع کمکی نکردند. 9:02 پس در حال حاظر، چه چیزی میتواند این شکاف وحشتناک بزرگ را در دنیا پر کند؟ و پس به من نگاه کرد. پاسخ دادم: "خوب، شما خود میدانید. جوابش به قول فرمایشاتتان، سخاوت است" تنها چیزی بود که به فکرم رسید. تقوا چیست؟ ولی من فکر میکنم که رمز کمک کردن به دیگران و شفقت، اینست که کار بسیار لذت بخش تری است. باید با شادی انجام شود. بخشندگی لذت بخش تر است. این است رمز کار. همه اشتباه فکر میکنند. فکر میکند که بودا آدمِ بسیار خسته کننده ای بود، و اکثرأ متعجب میشوند وقتی میبینند که دالایی لاما چقدر شوخ و بانشاط است. با اینکه مردمانش را قتل عام میکنند -- باورم کنید که او هر ضربه ای را که به سر هر راهب زده میشود را خوب حس میکند، در تمام زندان های چین. همه را حس میکند. حس میکند که چطوری این روزها دارند گاومیش درو میکنند. حتی نخواهم گفت که واقعا چه کارهایی را میکنند. ولی او هیمه اینها را حس میکند. با این حال کاملا با نشاط و سرحال است. 10:02 چون زمانیکه این گونه وجودت را باز میکنی، میفهمی که ناراحتیِ تو هیچ کمکی به کم کردن رنج دیگران نخواهد داشت. باید یک دیدگاهی را پیدا کنی تا بتوانی با امید نگاه کنی، و ببینی که فرصت برای بهبودی هنوز وجود دارد. به چیزهای زیبایی را که چیهو به ما نشان داد بنگرید. بود. او ما را ترساند. او ما را حسابی ترساند که مرد آتشفشانی دارد میاید، بعد از اون هم سونامی میاد، ولی در اخر دوباره گل بود و درخت بود و خیلی هم قشنگ بود. واقعا زیبا بود. 10:33 پس شفقت بمعنی احساسات دیگران را درک کردن است، و انسان به واقع موجود غمخوار و دلسوزیست. و بشریت دارد تفریبا وقت را از دست میدهد. انسان دلسوز است، پس بودن مغز برای چیست؟ خوب، مغز "جیم" تقویم نجومی را دارد حفظ میکند. در حالی که میتواند "نیازهای" همه موجودات را حفظ کند، که میکند، و خواهد کرد. میتواند همه نوع چیزهای جالبی را به خاطر بسپارد تا به دیگران کمک کند. و کل هم از انجامش لذت خواهد برد. 11:09 و اولین نفری که خوشحال میشود، وقتی که خود محور نباشیم که: من چه قدر خوشحالم، که آن چیزیست که ما را ناراضی نگه میدارد - همان که مک جیگِر میگه: از این طریق هرگز رضایت بدست نخواهی آورد. آن لحظه است که تصمیم میگیری, که من از خودم خسته شدم. میخواهم از این به بعد به شادی دیگران فکر کنم. میخواهم صبح از خواب بلند شوم و فکر کنم، من چه کمکی میتوانم حتی به یک شخص دیگر بکنم، حتی به یک سگ، به سگم و گربه ام، به حیوان خونگی ام، به پروانه ام. و اولین کسی که از این کار خوشحال خواهد شد، خودتان است، شما هیچ کاری برای هیچ کس دیگری انجام نمیدید، بلکه برای شادیِ خودتان است، چرا که تمام درک شما وسعت پیدا میکند، و شما دنیا را با تمامِ آدمهاش مشاهده میکنید. و به این نتیجه میرسی -- بودن با تمام این آدمها -- همان گلستانی است که چیهو بما نشان داد. این است نیروآنا (اطفاء و واقعیت نهایی) زمان من به پایان رسید. من از قوانین TED آگاه هستم.