X
تبلیغات
رایتل

[A25] چرا بخشیدن ثروتمان رضایت بخش بود ؟ (بیل و ملیندا گیتس) با زیرنویس پارسی

سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:53



در سال ۱۹۹۳، بیل و ملیندا گیتس که آن موقع نامزد بودند در ساحل زنگبار برای قدم زدن رفتند و تصمیمی جسورانه درباره این گرفتند که چطور مطمئن شوند که ثروتشان از ماکروسافت به جامعه بازگردد. در گفتگویی با کریس اندرسون، این زوج درباره کارشان در بنیاد بیل و ملیندا گیتس صحبت می کنند، همینطور درباره ازداوج، فرزندان و شکست ها و رضایتشان در بخشش قسمت عمده ثروتشان.


اینجا ببینید (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )


کریس اندرسون: خُب، این مصاحبه ای با یک تفاوت است. با این استناد که عکس گویای هزاران کلام است، کاری که کردم این بود، از ملیندا و بیل خواستم توی عکس هایشان بگردند و تعدادی عکس که می تواند کمک کند تا آنچه را که انجام داده اند را شرح دهند، و چند موردی را به این روش انجام دهند. 0:31 خُب ما از اینجا شروع می کنیم. ملیندا، اینجا کجاست و چه وقت بود، و این مرد خوشتیپ در کنار تو کیست؟ 0:39 ملیندا گیتس: با اون عینک های بزرگ، ها؟ اینجا آفریقاست، این اولین سفرمان بود، اولین سفر هر دو ما به آفریقا بود، در پائیز سال ۱۹۹۳. اونموقع نامزد بودیم. و چند ماه بعد ازدواج کردیم، این سفری بود که ما واقعا رفتیم برای دیدن حیوانات و ساوانا ( علفزارهایی با درختان تُنک در ناحیه مداری). این فوق العاده بود. بیل هرگز این میزان مرخصی از کار نرفته بود. اما چیزی که واقعا قلب ما را تکان داد، درواقع مردم آنجا و فقر شدید آنها بود. ما شروع کردیم از خودمان سوال کردن. آیا باید اینطور باشد؟ و در پایان سفر، ما به زنگبار رفتیم، و برای مدتی در ساحل راه رفتیم، کاری که ما زیاد انجام میدادیم در اوایل دوران آشناییمان. ما پیش از آن صحبت کرده بودیم که ثروتی که از مایکروسافت بدست آمده به جامعه برگردانیده شود، اما در واقع در پیاده روی توی آن ساحل بود که خب صحبت درباره اینکه چه کاری بکنیم و چگونه آن را انجام دهیم را شروع کردیم؟ 1:27 کریس اندرسون: خُب با توجه به اینکه این تعطیلات منجر به ایجاد بزرگترین بنیاد خصوصی جهان شد، تعطیلات بسیار گرانی بوده.( خنده تماشاگران) 1:38 ملیندا، فکر می کنم همانطوره. ما ازش لذت بردیم. 1:40 کریس: کدامیک از شما در این قضیه عامل کلیدی بودید، یا اینکه هر دو تصمیم گرفتید؟ بیل: خُب، فکر می کنم ما هیجان زده بودیم که در مقطعی از زندگیمان تصمیم گرفتیم که با هم کار کنیم و بفهمیم که چگونه پول بدست آمده را به جامعه برگردانیم. دراین مرحله، ما در مورد فقیرترین مردم صحبت می کردیم، و اینکه آیا میتوانیم تاثیر بزرگی بر آنها بگذاریم؟ چه کارهایی انجام نشده بود؟ خیلی زیاد بودند ما نمیدانستیم. هنگامی که به گذشته نگاه میاندازید می فهمید ساده لوحی ما باورنکردنی بوده. اما دارای شور و شوق خاصی بودیم که یک مرحله محسوب میشد، مرحله بعد از مایکروسافت می توانست مرحله بشردوستی ما باشد. 2:21 ملیندا: اما بیل همواره فکر می کرد که این کار بعد از اینکه او ۶۰ ساله شود صورت خواهد پذیرفت، خُب او هنوز به ۶۰ سالگی نرسیده است، چون چیزهایی در طول مسیر تغییر کرد. 2:29 کریس: خُب این از آنجا شروع شد ولی شتاب گرفت. در سال ۱۹۹۳ بود، در واقع قبل از اینکه بنیاد پایه گذاری شود. 2:36 ملیندا، بله، در سال ۹۷، ما یک مقاله خواندیم درباره اسهال خونی که تعداد زیادی کودک را در سراسر جهان می کشد، و مدام با خودمان تکرار می کردیم، " خُب، این امکان نداره. در ایالات متحده ، شما فقط به داروخانه می روید." پس شروع به گرد هم آوردن دانشمندان کردیم و شروع کردیم به یادگیری درباره جمعیت ، یادگیری درباره واکسنیسیون، و فهمیدن این که چه کارهای موثر بودند وچه کارهایی ناموفق بودند، و در واقع وقتی بود که شروع به این کار کردیم، اواخر سال ۱۹۹۸-۱۹۹۹ . 3:01 کریس: خُب شما پول زیادی را بدست آوردید و یک جهان پر از مشکل. محض رضای خدا چی شد تصمیم گرفتید بر چنین چیزی تمرکز کنید؟ 3:10 بیل: خُب،ما تصمیم به انتخاب دو هدف کردیم، هرآنچه که بزرگترین بی عدالنی در جهان بود، و ما به تعداد کودکانی که می میرند نگاه کردیم، کودکانی که هرگز مواد غذایی کافی برای رشد دریافت نمی کنند، و کشورهایی که واقعا درگیر این مشکلات هستند، به دلیل این سطح ازمرگ ومیر، و پدر و مادرها تعداد زیادی فرزند دارند با رشد جمعیت زیادی مواجه بودند، و این کودکان چنان بیمار بودند که واقعا نمی توانستند تحصیل کنند و زندگیشان را اداره کنند. خُب این موضوع دغدغه جهانی ما بود، و اونوقت در ایالات متحده، هر دو ما از تحصیلات بسیار عالی برخوردار بودیم، و ما دیدم در این مسیر در ایالات متحده با داشتن یک سیستم نظام آموزشی فوق العاده می توان به وعده های فرصتهای برابر عمل کرد، و هر چه بیشتر یادگرفتیم، بیشتر فهمیدیم که واقعا به وعده خود عمل نمی کنیم. بنابراین آن دو موضوع را برگزیدیم، و همه تمرکز بنیاد روی این دو موضوع است. 4:02 کریس: خُب، از هرکدام از شما خواستم تصویری را انتخاب کنید که نشان دهنده کار شما باشد، و ملیندا، این چیزی است که تو انتخاب کردی. درباره چیست؟ 4:11 ملیندا: خُب، یکی از چیزهایی که وقت سفردوست دارم انجام دهم این هست که به مناطق روستایی برم و با زنان صحبت کنم، چه بنگلادش باشه چه هند و یا کشورهای افریقایی، و من به عنوان یک زن غربی بدون نام می روم. من به آنها نمیگویم که چه کسی هستم. با شلوار معمولی. و سعی میکنم به حرف این زنان گوش دهم، بارها و بارها و بارها، و هر چه بیشتر سفر می کنم، "می خواهم از این عکس بیشتر استفاده کنم." من می روم که با آنها در مورد واکسیناسیون کودکان صحبت کنم، و آنها گفتگو را پیرامون این موضوع می کشانند که "اما واکسنی که من زدم چی؟" نوعی تزریق که به آن دپو پروورا می گویند، و از بارداری پیشگری می کند. و من برمی گردم و با متخصصین بهداشت جهانی صحبت می کنم، آنها می گویند،"آه، نه، وسائل جلوگیری از بارداری در کشورهای در حال توسعه انبار شده اند." خُب، شما باید عمیق تر به موضوع بپردازید، و این چیزی است که تیم با آن پیش من آمدند، که داشتن اولین چیزی است که زنان در افریقا به تو می گویند می خواهند استفاده کنند یعنی وسایل جلوگیری که بیش از ۲۰۰ روز در سال انبار شده اند و گویای آن است که چرا زنان این را به من می گویند، " من ده کیلومتر پیاده رفتم بدون اینکه شوهرم بداند، و به درمانگاه رسیدم، وسایل جلوگیری آنجا نبود،" خُب به دلیل جلوگیری از ایدز،کاندوم در افریقا توسط ایالات متحده و یا سایر پشتیبانی کنندگان انبار شده است. اما زنان به شما همواره میگویند، " با شوهرم درباره کاندوم نمی توانم حرف بزنم. چه او بیماری ایدز داشته باشد و یا نداشته باشد، و من این وسیله را می خواهم زیرا سپس می توانم از بارداری خلاص شوم و به تغذیه کودکانم بپردازم و امکان تحصیل را برای آنان ایجاد کنم." 5:34 کریس: تو کاتولیک هستی، و تو اغلب درگیر موضوع بحث برانگیز سقط جنین واقعا از هر دو سو هستی. چگونه این را راهبری می کنی. 5:47 میندا: بله، خُب فکر می کنم که این موضوع بسیار مهمی هست، که ما به عنوان جامعه جهانی با وسایل جلوگیری از بارداری حمایت می کنیم. ما میدانیم که ۲۱۰ میلیون زن می گویند که انها می خواهند دسترسی به وسایل صد بارداری داشته باشند، حتی وسایل ضد بارداری که ما در ایالات متحده داریم، به دلیل بحث های سیاسی قادر به تمامین کردنشان نیستیم، و از نظر من این یک جنایت است، من دنیال کسی می کشتم که این را به صحنه جهانی بکشاند، و نهایتا فهمیدم که خودم باید اینکار را بکنم. حتی با اینکه کاتولیک هستم، من به استفاده از وسایل جلوگیری اعتقاد دارم درست مثل خیلی از زنان کاتولیک دیگر در ایالات متحده که گفته اند که از وسایل جلوگیری استفاده می کنند، من نیاید بگویم این موضوع مورد مناقشه چیزی است که ما را عقب نگه می دارد. ما عادت داشتیم نظر اجماع را پیرامون استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری بکار بگیریم، و بنابراین به اجماع جهانی رو آوردیم و در واقع دو میلیون ششصد مییارد دلار پول جمع آوری کردیم برای این مشکل زنان. ( تشویق تماشاگران) 6:48 کزیس: بیل، این نمودار توست. این درباره چه موضوعی است؟ 6:52 بیل: خُب نمودار من درش عدد هست. ( خنده تماشاگران) واقعا این نمودار را دوست دارم. این تعداد کودکانی هست که قبل از پنج سالگی می میرند. چیزی که شما توی این پیدا می کنید داستان موفقیت آمیزی است که بطورگسترده ای شناخته نشده است، وموفقیت باورنکردنی ما را نشان میدهد. ما از ۲۰ میلیون در مدت کوتاهی پس از تولد من به ۶ میلیون مرگ و میر کودکان در سال رسیدیم. این موضوع بیشتر در مورد واکسن هست. آبله میلیونها کودک را در سال می کشت. الان ریشه کن شده، خُب مرگ و میر ناشی از ابله به صفر رسیده. سرخک میلیونها کودک را در سال می کشت. و این به چند هزار در سال رسیده. به هر حال، این نمودار چیزی است که می خواهیم کاهش اعداد آن ادامه یابد، و این امکان پذیر خواهد بود، استفاد از دانش واکسن های جدید، کودکان واکسینه می شوند. ما واقعا می توانیم به پیشرفت را شتاب دهیم. در دهه گذشته، تعداد مرگ و میر کودکان کاهش بیشتری از هر زمان دیگری در تاریخ داشته است، و خُب من عاشق این حقیقت هستم که شما می توانید بگوید، بسیار خوب، اگر تا بتوانیم واکسن جدیدی را بسازیم، می توانیم آنها را آنجا بکار بریم، و با استفاده از جدیدترین دانش این چیزها، و انتقال درست آنها به کودکان، میتوانیم معجزه کنیم. 8:04 کریس: منظورم این است که تو در آن محاسبات ریاضی بکار بردی، و این نتیجه داد، فکر می کنم دقیقا زندگی هزاران کودک را در مقایسه با سال قبل نجات می دهید. و این گزارش نشده است. یک هواپیما همرا با مرگ بیش از ۲۰۰ نفر را گزارش بسیار بسیار وسیع تری در مقایسه با این می کنند. آیا این تو را ناراحت می کند؟ 8:21 بیل: بله زیرا این سکوت است که جریان دارد. این یک کودک است، یک کودک دریک دوره زمانی. ۹۸ درصد ا ز آنها ربطی به بلایای طبیعی ندارند، و با این حال، کمک های خیریه مردمی، هنگامی که یک بلای طبیعی را می بینید، وحشتناک است. این طرز فکر مردم نسبت به آن باورنکردنکی است، بسیار خوب، این اتفاق می تواند برای من باشد، و سپس پول است که سرازیر می شود. این اهداف کمی نامحسوس و ناپیدا بوده است. اکنون "اهداف توسعه هزاره" (هشت هدفی سازمان ملل تا سال ۲۰۱۵ باید انجام شوند.) و چیزهای مختلف دیگری در حال پیشرفت هستند، و شاهدیم که سخاوت مردم افزایش می یابد، بنابراین هدف رسیدن به زیر یک میلیون مرگ و میر در سال است، که در زندگی ما امکان پذیر است. 8:53 کریس: شاید این اعداد نیاز به این دارند که کسی آنها را با نمودار نشان دهد به جای اینکه فقط ارقام بزرگ غم انگیزی باشند تا افراد درگیر آن شوند. منظورم این است که ازش در نامه های امسال خود استفاده کرده ای، تو از این بحث برای اینکه بگویی که این کمک ها برخلاف برداشت جاری مردم است که میگویند این کمکها بی ارزش و شکست خورده اند، در واقع بسیار موثر بوده اند. 9:12 بیل: بله، مردم می توانند درک کنند که که کمک هایی بودند که نیت خوب داشتند ولی نتیجه خوبی ندادند. برخی سرمایه گذاریهای مشترک صورت گرفته که گرچه با نیت خوب بودند ولی نتیجه خوبی ندانشتند. نباید فقط بگویید کهخب چون به این دلیل که نتیجه عالی نداشتیم، تلاش بدی بوده است. باید به این نگاه کنید، هدف شما چه بوده است؟ تلاش شما برای افزایش سطح تغدیه، بقا و باسوادی در این چگونه است تا این کشورها بتوانند از خودشان مراقبت کنند، و بگویند عجب، نتیجه خوبی دارد، و زیرکتر باشیم و کمک ها را زیرکانه تر صرف کنیم. این یک نوش دارو نیست. ما میتوانیم سرمای گذاری بهتری کنیم، از جمله تاثیرات بزرگی از این دست. 9:56 کریس: تفکر سُنتی این است که که برای یک زوج متاهل خیلی سخت هست که با هم کار کنند. شما چگونه این را مدیریت کردید؟ ملیندا: بله، زنان زیادی به من گفتند، "من واقعا فکر نمی کنم که بتوانم با شوهرم کار کنم. نمی شود." میدانید. ما از کار با هم لذت بردیم، و نبردیم-- این بنیاد به ذهن هر دو ما رسید برای ادامه سفر یادگیری مستمر، و ما برای بنیاد زیاد با هم سفر نمی کنیم نسبت به زمانی که بیل در ماکروسافت کار می کرد. ماباید سفرهای بیشتری را بطور جداگانه برویم، اما من همیشه می دانسته ام که وقتی من به خانه میآیم، بیل علاقمند هست که بداند که من چه دیدم خواه در مورد زنان یا دختران و یا چیز تازه ای درباره زنجیره تحویل واکسن، و یا این شخصی که رهبری بزرگ است. او به حرف های من گوش میدهد و واقعا علاقمند هست. او می داند وقتی به خانه می اید، حتی اگر در مورد سخنرانی که داشته صحبت کند و یا اطلاعات و یا هر چیزی را که فهمیده، من واقعا علاقمندم که بشنوم. و من فکر می کنم ما واقعا رابطه مشترک با هم داریم. اما مطمئنا هر دقیقه با هم نیستیم. ( خنده تماشاگران) 10:57 کریس: اما الان باهم هستید، و ما از این موضوع خوشحالیم. ملیندا، در ابتدا ، اساسا تو بودی که این برنامه را می گرداندی. تا اینکه شش سال پیش بود، به گمانم، بیل، از کار تمام وقت در مایکروسافت بیرون آمد و تمام وقت شد. این تطبیق پیدا کردن باید مشکل باشد، اینطور نیست؟ 11:13 ملیندا، بله، فکر میکنم در واقع برای کارکنان بنیاد، بیشتر جای نگرانی بود تا من در باره اینکه بیل قصد داشت به بنیاد بیاید. من واقعا هیجان زده بودم. منظورم این است که بیل این تصمیم را حتی قبل از سال ۲۰۰۶ که خبرش رااعلام کرد گرفته بود، و این واقعا تصمیم خودش بود، اما دوباره، یک تعطیلات کنار ساحل بود جاییکه که ما کنار ساحل راه می رفتیم و او شروع به فکر کردن در این باره این ایده کرد. و برای من، هیجان بیل برای قرار دادن ذهنش و قلبش علیه مشکلات عظیم جهانی ، این نابرابریها، هیجان انگیز بود. بله، و کارکنان بنیاد در این باره نگران بودند. ( تشویق تماشاگران) 11:50 کریس: این عالیه. 11:52 ملیندا: اما طی سه ماه این نگرانیها برطرف شد، موقعی که او آنجا بود. 11:54 بیل: همراه با برخی از کارکنان. 11:56 ملیندا: این چیزی بود که گفتم، کارکنان ، سه ماه بعد از اینکه تو آمدی رفتند. 11:59 بیل، نه شوخی می کنم. ملیندا : آه منظورت اینه که کارکنان نرفتند. 12:02 بیل: چند نفری از آنها رفتند، اما-- ( خنده تماشاگران) 12:05 کریس: شما دو نفر در مورد چی بحث می کنید؟ یکشنبه، ساعت ۱۱، سرکار نیستید، چکار می کنید؟ بحث بر سر چیست؟ 12:14 بیل: از آنجا که ما این را از ابتدا با من بنا کردیم، شراکت بسیار خوبیه. با پُل آلن از روزهای اول ماکروسافت تجربه اش را داشتم. از وقتی مایکروسافت بزرگتر شد من استیو بالمر را با خودم داشتم و ملیندا، حتی قوی تر، به شیوه ای برابر، یک شریک بود، خُب ما درباره اینکه چه چیزی را باید بیشتربه افراد بدهیم، چه گروهی بهتر کار می کنند، زیاد صحبت کردیم. او نظرات زیادی داشت. او زیاد با کارکنان می نشست. ما سفرهای مختلفی کردیم که او توضیح داد. خُب، همکاری بسیار زیادی بین ما بود. من نمی توانم به چیزی فکر کنم که یکی از ما نظر بسیار قوی در مورد یک چیز یا مواردی داشته. 12:54 کریس: ملیندا، نظر تو چیه؟ آیا می توانی ( چیزی را پیا کنی که نظر او بسیار قوی بود)( خنده تماشاگران) کی میدونه. 12:58 ملیندا: خُب، اینجا یک نکته هست. ما از زاویه مختلفی به یک موضوع نگاه می کنیم، و در واقع فکر می کنم که این خیلی خوب هست. خُب بیل می تواند به داده های بزرگ نگاه کند و بگوید،" من می خواهم بر پایه این مشکلات جهانی کار کنم. " من بینش متفاوتی دارم. مردم عادی زیادی را ملاقات می کنم بیل به من آموخت که این را در نظر بگیرم و داده های جهانی را بخوانم و ببینم آیا اینها با هم مطابقت دارند، و فکر می کنم چیزی که من به او آموختم این است که این داده ها را بگیرد و مردم عادی را ملاقات کند تا درک کند، که ایا واقعا می توان این واکسن ها را به مردم داد؟ آیا می توان یک زن را متقاعد کرد که قطره فلج اطفال را برای کودکش بپذیرد؟ زیرا انتقال هر بخش از هر موضوع به اندازه علم مهم هستند. بنابراین فکر میکنم در طی زمان دیدگاه های هر یک از ما به هم نزدیکتر شده، و رُک و پوست کنده بگویم، به دلیل همین کارها بهتر انجام شده. 13:39 کریس:واکسن و قطره فلج اطفال و غیره، نتیجه بسیار شگفت آوری داشته اند. اما چه مواردی شکست خوردند؟ می توانید در مورد یک شکست و شاید آنچه را که از آن آموختید صحبت کنید؟ 13:50 بیل: بله. خوشبحتانه ما میتوانیم در مورد چند شکست صحبت کنیم، چونکه ما مطمئنا آن را تجربه کردیم. ما در مورد دارو و واکسن زیاد کار انجام دادیم که میدانیم شکست های متفاوتی داشتند. مثل، مواردی را مطرح می کنم که تبلیغات بسیار زیادی را در پی داشت اینکه ما کاندوم های بهتری را خواستیم. خُب، ما صدها ایده دریافت کردیم، شاید تنها چند مورد از آنها مناسب بود. ما خیلی بی تجربه و خام بودیم، و بطور خاص من، برای یک بیماری در هند، لیشمانیوز احشایی، که فکر کردم، وقتی دارو را دریافت کردم، ما تنها می توانیم این بیماری را از میان برداریم. خُب معلوم شد که این نیاز به تزریق برای مدت ده روز دارد. این سه سال بیشتر از آنچه که ما انتظار داشتیم طول کشید و سپس هیچ راهی برای خلاص شدن از این بیماری نبود. خوشبختانه، ما فهمیدیم که اگر بتوانیم مگس های شنی را بکشیم، احتمالا میتوانیم موفق شویم، اما ما پنج سال وقت صرف کرده بودیم، می توانید بگوید پنج سال هدر رفته، و حدود ۶۰ میلیون دلار پول، در مسیری که معلوم شد وقتی به آن رسیدیم نتایج نسبتا کمی داشته. 14:47 کریس: شما حدود یک میلیارد دلارسالانه صرف اموزش می کنید یا چیزی در این حدود فکر می کنم. ایا هیچ موضوعی که در آنجا اتفاق فتاده پیچیده و طولانی بوده باشد. آیا هیچ شکستی که بتوانی در مورد آن صحبت کنی داری؟ 15:03 ملیندا: خُب فکر می کنم بتوانم موضوع بسیار بزرگی را از زمان اوایل شروع کار بگویم که این مدارس کوچک پاسخ آن بودند و مدارس کوچک قطعا کمک کردند. آنها نرخ ترک تحصیل را پائین اوردند خشونت و جرم کمتری در مدرسه دارند. ولی چیزی که ما از آن کارآموختیم موثر بود، و معلوم شد که چیزی که می تواند کلید اساسی باشد یک معلم خوب در کلاس درس است. اگر یک معلم تاثیر گذار خوب در کلاس نداشته باشید، اهمیتی ندارد که ساختمان مدرسه چقدر بزرگ و یا کوچک است، شما نمی توانید مسیر را برای دانش آموزانی که می خواهند به کالج بروند عوض کنید. (تشویق تماشاگران) 15:34 کریس: خُب ملیندا، این تو و بزرگترین دخترت جین هستید. و فکر می کنم سه هفته پیش این عکس گرفته شده، سه یا چهار هفته پیش، اینجا کجا بود؟ 15:43 ملیندا: خُب ما به تانزانیا رفتیم. جین در تانزانیا بوده. در واقع همه بچه های ما مدتی در آفریقا بوده اند. ما کار بسیار متفاوتی انجام دادیم، تصمیم گرفتیم که دو شب و سه روز را با یک خانواده سپری کنیم. آنا و سانراپدر و مادر خانواده هستند. آنها از ما دعوت کردند که به خانه حصیری آنها برویم با انها بمانیم. فکر می کنم بزها هم آنجا بودند، یعنی در این کلبه کوچک بخصوص در مجموعه کوچکشان، قبل از اینکه ما به آنجا برویم، زندگی می کردند. ما در خانواده آنها ماندیم و ما خیلی خیلی از زندگی در روستاهای تانزانیا چیز یادگرفتیم. تفاوت عمیقی بین رفتن و بازدید کردن در طی یک نصف روز ویا سه چهارم روز با اینکه اقامت شبانه داشته باشی وجود دارد، اجازه بده من توضیحی در این مورد به شما بدهم. آنها شش فرزند دارند، من با آنا در آشپزخانه صحبت کردم، ما حدود پنج ساعت آن روز درآشپزخانه کوچک او غذا پختیم، و من با او صحبت کردم، اوکاملا برنامه ریزی کرده بود و از شوهرش برای کنترل تولد فرزند دیگری فاصله می گرفت. روابط بسیار عاشقانه ای بین انها بود. یک مبارز ماسایایی و همسرش که اما تصمیم گرفته بودند که ازدواج کنند، به وضوح آنها به روابطشان احترام گذاشته و عاشق یکدیگر بودند. آنها شش فرزند دارند، دو تا وسطی دوقلو بودند، یک پسر ۱۳ ساله یک دختر به نام گریس. وقتی رفتیم بیرون که چوب خرد کنیم و هرکاری را که گریس و مادرش می بایست بکنند را ما انجام دادیم کریس یک کودک نبود، او یک نوجوان بود اما بزرگسال نبود. او بسیار خجالتی بود، دوست داشت که با من و جین حرف بزند. ما سعی کردیم که او را به حرف زدن واداریم، ولی خجالت می کشید. و در شب، هرچند که تمامی چراغها در روستاهای تانزانیا خاموش می شوند، و آن شب ماه هم در آسمان نبود، اولین شب بود، و ستاره ها هم نبودند، و جین از آلونک ما بیرون آمد با یک چراغ پیشانی REI کوچک، گریس بلافاصله بیرون آمد و مترجم را صدا کرد، مستقیم بطرف جین رفت و گفت، " وقتی رفتی خونه تون ، من میتونم این چراغ پیشانی تو را داشته باشم چونکه من میتونم باهاش در شبها درس بخونم؟" 17:25 کریس: عجب. 17:26 کلیندا: و پدرش به من گفته بود بر خلاف پسرش که امتحانات متوسطه را گذرانیده بود گریس به دلیل کارهای سخت روزانه، خیلی خوب درس نخوانده هنوز به مدرسه دولتی نرفته. او گفت ، نمیدانم که چگونه هزینه تحصیل گریس را بپردازم. من هزینه مدرسه خصوصی را نمی توانم بپردازم، و ممکن است که او مثل همسرم توی مزرعه کار کند." آنها تفاوت اینکه تحصیل میتواند تفاوت بزرگ و بنیادی را در زندگی ایجاد کند را خوب می دانستند. 17:48 کریس: این عکس دیگری از دو فرزند کوچکتر تو، روی و فیبی به همراه پل فارمر هست. بزرگ کردن سه فرزند وقتی که شما ثروتمند ترین خانواده جهان هستید به نظر می رسد که یک تجربه اجتماعی بدون الگوی قبلی باشد. چگونه این را مدیریت می کنید؟ روش شما چگونه بوده است؟ 18:11 بیل: خُب، بطور کلی می توانم بگویم که بچه ها آموزش بسیار خوبی داشتند، اما شما باید مطمئن شوید که آنها درکی از توانایی ها خودشان داشته باشند و قصد دارند که در اینده چکار کنند، فلسفه ما این بوده که با آنها خیلی شفاف باشیم-- بیشتر پول برای بنیاد هزینه خواهد شد-- و به انها کمک کنیم که چیزی که علاقمند هستند را پیدا کنند. ما می خواهیم تعادل را داشته باشیم که که انها آزادی آنچه را که می خواهند که نجام دهند را داشته باشند اما نه اینکه پول زیادی روی سرشون ریخته شود بنابراین می توانند بزرگ شوند و بروند و کاری انجام ندهند. تا به حال که نسبتا سخت کوش بوده اند، و علاقمند هستند که مسیر خودشان را برگزینند. 18:45 کریس: شما به وضوح حریم خصوصیتان را به دلایل روشنی نگه داشتید. من کنجکاوم چطور شد که به من این اجازه را دادید که عکس که الان در TED هست را نشان دهم. ملیندا، خُب، این جالبه. آنها که بزرگتر شده اند، میدانند که باور خانوادگی ما در مورد مسئولیت است که ما در موقعیت باورنکردنی تنها در ایالات متحده زندگی کردیم و آموزش عالی داشتیم، و مسئولیت داریم که این را به جهان بازگردانیم. خُب اینکه آنها بزرگتر می شوند ما به آنها آموزش میدهیم-- آنها در کشورهای بسیار زیادی در سراسر جهان بوده اند-- آنها می گویند، ما میخواهیم که مردم بدانند ما به آنچه که انجام می دهیم باور داریم، بابا و مامان، خوب هست که ما را بیشترنشان دهید. ما از آنها اجازه گرفتیم تا این عکس را نشان دهیم. و فکر می کنم پُل فارمر در نهایت از آن برای برخی از کارهایش استفاده کند. اما آنها عمیقا در مورد هدف و ماموریت بنیاد خیلی توجه دارند. 19:30 کریس: شما با آسانی پول کافی دارید که با وجود کمک های گسترده ای که به بنیاد می کنید آنها را میلیاردر کنید. آیا برنامه شما برای آنها این هست؟ 19:37 بیل: نه. نه ، آنها چیزی بدین شکل نخواهند داشت. آنها نیاز دارند که این احساس را داشته باشند که کار خودشان معنا دار و مهم هست. مقاله ای را مدتها پیش خواندیم، در واقع قبل از اینکه ازدواج کنیم، که وارن بافت در این مورد صحبت می کرد و ما متقاعد شدیم که این به نفع جامعه یا بچه ها نیست، 20:00 کریس: خُب، در مورد وارن بافت صحبت شد چیز بسیار جالبی در سال ۲۰۰۶ اتفاق افتاد، هنگامی که تنها رقیب تو به عنوان ثروتمند ترین فرد ایالات متحده ناگهان چرخشی کرد و موافقت نمود که هشتاد درصد از ثروتش را به بنیاد تو بدهد. این چطور اتفاق افتاد؟ حدس می زنم که یک شرح کوتاه و یک شرح بلند برای این وجود دارد. ما برای نسخه کوتاه اون داستان وقت داریم. 20:20 بیل: بسیار خوب، وارن یک دوست نزدیک بود، قصد داشت همه ثروتش را به همسرش سوزان بدهد. متاسفانه، او قبل از این کار درگذشت، او در وکالت عالیه. - ( خنده تماشاکران)- او گفت ــــ 20:41 کریس: این را توییت کنید. 20:41 بیل: اگر او یک نفر را پیدا کند که کار درستی را انجام دهد، و مایل باشد این کار را بدون دستمزد بکند، شاید این کار را بکند. اما ما گیج شده بودیم. ملیندا: کاملا حیرت زده بودیم. بیل : ما هرگز انتظار این را نداشتیم ، و باورکردنی نبود. به ما اجازه داد تاجاه طلبی هایمان را در مورد اینکه بنیاد چه کارهایی اساسی می تواند انجام دهد را افزایش دهیم. نیمی از منایع ما از سخاوت وارن است که عقل را از سر می برد. 21:06 کریس: و فکر می کنم که شما متعهد شدید، در زمانی که کارت را به اتمام رساندی، بیش از ۹۵ درصد از ثروتت را به بنیاد بدهی. 21:13 بیل: بله. 21:14 کریس: از انجایی که این رابطه خیلی شگفت آور است-- ( تشویق تماشاگران) و به تازگی، شما و وارن سعی بر این دارید که دیگر میلیاردرها و مردم موفق را متقاعد کنید که متعهد شوند که بیش از نیمی از دارائی شان را برای فعالیتهای انسان دوستانه هزینه کنند. چطور پیشرفت کرده؟ بیل: ما حدود ۱۲۰ نفر را داریم که این را تعهد کردند. و چیزی که مهم هست اینه که ما هر سال کنار هم جمع می شویم و درباره اینکه آیا باید کارکنان بیشتری استخدام کنیم، و به آنها چه چیزی بدهیم صحبت می کینم. ما قصد نداریم که این را همگن کنیم. منظورم این است که زیبای انسان دوستی این تنوع هست که عقل را از سر می برد. به افراد چیز مشابهی می دهید. ما نگاه می کنیم و می رویم،" عجب." اما این فوق العاده هست. این قانون انسان دوستی هست که اهداف مختلف را انتخاب کنید حتی در فضای مانند آموزش و تحصیل. ما نیاز به تجربیات بیشتری داریم. اما دیدن این افراد فوق العاد بوده است، به اشتراک گذاشتن سفرشان در مسیری انسان دوستانه، این که چگونه آنها فرزندانشان را درگیر می کنند، در حالی که کارهای بسیار متفاوتی می کنند، و این بیش از انچه که ما انتظارش را داشتیم موفقیت آمیز بود. به نظر می رسد که این که در سالهای اینده بزرگتر و بزرگتر شود. 22:23 ملیندا: و داشتن افرادی که افراد دیگر زندگی دیگران را با روشهای انسان دوستانه تغییر میدهند، منظورم اینه که افرادی هستند که کسب و کار خودشان را راه اندخته اند، و مهارتهایشان را در پشتیبانی ایده های باورنکردی قرار میدهند. اگر آنها ایده هایشان و تفکرشان را در پشتیبانی انسان دوستی بگدارند، می توانند جهان را تغییر دهند. آنها می بینید که دیگران این کار را می کنند، و می گویند "عجب ، من هم می خواهم اینکار را با پول خودم بکنم،" از نظر من،این قسمت فوق العاده است. 22:45 کریس: به نظرم، درواقع برای مردم خیلی سخت هست که بفهمند که چگونه پولشان را از راه دور برای دیگری هزینه کنند. احتمالا تعدادی میلیاردر تو این سالن هستند و قطعا افردی بسیار موفقند. من کنجکاوم،آیا شما می توانید مردم را متقاعد کنید که از شما حمایت کنند؟ چگونه مردم را متقاعد می کنند؟ 23:02 بیل: خُب، این رضایت بخش ترین کاری بوده که تاکنون انجام داده ایم، و نمی توانید این را با خودتان ببرید، و اگر برای فرزندانتان خوب نیست، بگذارید فکرهایمان درباره آنچه که میشود انجام داد را روی هم بگذاریمد. جهان امروز محل بهتری است به دلیل افراد بشر دوست قبلی، اینجا در ایالات متحده، سنتی بسیار قویست انقدر که در جهان غبطه برانگیز هست. و بخشی از اینکه من خوشبین هستم این است که حس بشر دوستی بیشتر و بیشتر خواهد شد و برداشتن بار برخی از کارهایی از روی دوش دولت که از عهده شان به خوبی بر نمیآید و یافتن و روشن نمودن آن در مسیری درست. 23:37 کریس: در جهان نابرابری وحشتناکی بوجود آمده، مشکل نابرابری در حال رشد که ساختاری به نظر می رسند. به نظرم می رسد اگرافراد بیشتری مثل شما رویکرد اتخاذ شده از سوی شما دونفر را در پیشرو بگیرند، منجر به وارد شدن ضربه ای هم به این مشکل و قطعا در درک این مسئله خواهد بود. آیا این نظر منصفانه ای هست؟ 23:53 بیل: بله، اگر از ثروتمند ترین افراد بگیرید و به فقیرترین بدهید این خوب است. این تلاشی برای ایجاد تعادل است و فقط همین. 24:00 ملیندا:ولی شما نظامها را تغییر می دهید. در ایالات متحده، ما تلاش در تغییرنظام آموزشی داریم که به نفع همه است و برای همه دانش آموزان موثر خواهد بود. که به نظرم ، واقعا توان برای ایجاد تعادل هست. 24:12 بیل: پر اهمیت ترین چیز هست. ( تشویق تماشاگران) 24:17 کریس: خُب، راستش فکر می کنم که بیشتر افراد در اینجا و تعداد زیادی از میلیونرهای سراسر جهان از مسیری ذانتخابی شما در زندگیتان و و تا این میزان تاثیرگذاری که آینده را شکل داده اید بهت زده هستند. بسیار سپاسگزارم که به تد آمدید و برای به اشتراک گذاردن نظرتان با ما و تمامی این کارهایی که انجام می دهید.