X
تبلیغات
رایتل

[A24] الگوی پس خود-فریبی (مایکل شرمر ) با زیرنویس پارسی

سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:42



مایکل شرمر می گوید تمایل انسان به باور چیزهای عجیب - اعم از ربوده شدن توسط موجودات فضایی تا عصاهای راهنما — به دو مهارت ابتدایی و غریزی بقا در مغز انسان باز می گردد. او چیستی این مهارت ها و چگونگی دردسر آفرین بودن آنها را شرح می دهد.


اینجا ببینید (توجه :  در گزینه Subtitle   واقع در زیر فیلم ، زیرنویس  Persian  را انتخاب کنید )


از آخرین باری که در 2006 اینجا بودم، متوجه شدیم که تغییرات جهانی آب و هوا دارد تبدیل به یک مسئله بسیار جدی می شود. بنا براین آن را به طور گسترده در مجله Skeptic پوشش دادیم. ما همه جور مناقشه علمی و شبه-علمی را برسی می کنیم. هرچند معلوم شد که نیازی نیست نگران هیچیک از اینها باشیم زیرا دنیا در سال ۲۰۱۲ پایان خواهد یافت. 0:32 خبر دیگر اینکه: به یاد می آورید که من دستگاه Quadro Tracker را به شما معرفی کردم. شبیه یک دستگاه یابنده منابع آب هست. تنها یک تکه تو خالی پلاستیک است به همراه یک آنتن که می تواند بچرخد و حین قدم زدن شما به اشیاء مختلف اشاره می کند. مثل وقتی که به دنبال ماریجوانا در گنجه دانش آموزان هستید. درست به یک نفر اشاره خواهد کرد. اوه، ببخشید. (خنده) این یکی که به من داده شده توپ گلف پیدا می کند، مخصوصا اگر در زمین گلف هستید و زیر بوته ها را به اندازه کافی گشته اید. خب، در رابطه با اینکه "آسیب چیزهای مسخره ای همچون این چیست؟" این وسیله، ADE 651، به دولت عراق فروخته شد به مبلغ هریک 40,000 دلار. دقیقا همانند این یکی است، کاملا بی ارزش، که به اصطلاح با «جذب یون مغناطیسی الکترواستتیکی» کار می کند، و به بیان بهتر «چرندیات شبه علمی» -- نام خوبی است -- که در آن مشتی واژه که صورت خوشی دارند کنار هم ردیف می شوند، ولی هیچگونه کارکردی ندارد. در این مورد، در نقاط گذر، با روا دانستن گذر افراد طبق گفته دستگاه گیرنده کوچک شما که آنها موردی ندارند، در حقیقت سبب تلف شدن جان افراد می شود. پس در شبه علم خطری هست، در باور به این گونه چیزها. 1:45 پس آنچه امروز می خواهم در باره اش صحبت کنم باور است. می خواهم باور کنم، و شما نیز همینطور. و در واقع، گمان می کنم رساله من در اینجا این است که باور وضعیت طبیعی چیز هاست. گزینه پیش فرض است. ما باور می کنیم. ما همه جور چیزخا را باور می کنیم. باور طبیعیست ناباوری، شک، علم، طبیعی نیستند. دشوار تر اند. باور نداشتن به چیزها راحت نیست. پس همچون Fox Mulder در سریال "X-Files"، چه کسی می خواهد UFOها را باور کند؟ خب، همه مان. و دلیل آن این است که در مغزمان یک موتور باور داریم. در اصل، ما پستانداران الگو- یاب هستیم. ما نقاط را متصل می کنیم: A به B وصل است؛ B به C. و گاهی A واقعا به B وصل است. و به آن یادگیری تداعی گرایانه گویند. 2:30 ما الگو می یابیم، ارتباطات را می سازیم، چه اینکه سگ Pavlov باشد که صدای زنگوله را به غذا ربط می دهد، و سپس با صدای زنگوله بزاقش ترشح می کند، و چه موش Skinnerی باشد، که یک رابطه میان رفتار و پاداش آن برقرار کرده، و به همین دلیل رفتار را تکرار می کند. در واقع، آنچه Skinner کشف کرد این بود که اگر یک کبوتر را در جعبه ای مثل این بگذارید، و او باید یکی از این دو کلید را بفشارد، و تلاش کند که الگو را دریابد؛ و شما به او پاداش کوچکی در محفظه خوراک دهید. اگر تنها به تصادف پاداش دهید طوری که هیچ الگویی نباشد؛ آنها همه نوع الگو خواهند یافت. و هر کاری که آخرین بار پیش از دریافت پاداش می کردند، آن الگو خاص را تکرار می کنند. گاهی حتی دو بار خلاف جهت عقربه ساعت دور خود می چرخند، و یک بار در جهت عقربه ساعت و دوبار به دکمه نوک زدن. و آن خرافه نام دارد. و بیم آن دارم، که همواره با خودمان آن را داشته باشیم. 3:22 من این فرآیند را «الگوگرایی» می نامم، یعنی تمایل به یافتن الگوهای معنادار برای هر دو نویز معنادار و هم بی معنا آست. طی این فرآیند، ما دو خطا مرتکب می شویم. یک خطای نوع اول، یا مثبت نادرست، باور به وجود داشتن یک الگو است وقتی که وجود ندارد. خطای نوع دوم ما منفی نادرست است. خطای نوع دوم، باور نکردن وجود یک الگو است وقتی که وجود دارد. بیایید یک آزمایش ذهنی انجام دهیم. شما یک انسان اولیه در سه میلیون سال پیش هستید در دشتهای آفریقا قدم می زنید. نام شما لوسی است، خوبه؟ و خش خشی در علفزار می شنوید. آیا آن یک درنده خطرناک است، یا فقط باد است؟ تصمیم بعدی شما می تواند مهمترین تصمیم زندگی تان باشد. خب، اگر فکر می کنید که خش خش در علفزار یک درنده خطرناک است و معلوم شود که تنها باد بوده، شما یک خطا در ادراک داشته اید، یک خطای نوع اول، مثبت نادرست. اما بدون آسیب. تنها در می روید. محتاط تر هستید. هشیار تر هستید. از طرف دیگر، اگر باور داشته باشید که خش خش در علفزار تنها صدای باد بوده، و معلوم شود یک درنده خطرناک است، یک لقمه چرب می شوید. برنده یک جایزه داروین شده اید. شما از مخزن ژن ها بیرون انداخته شده اید. 4:27 حال مسأله اینجاست که الگویابی زمانی اتفاق می افتد که هزینه ارتکاب یک خطای نوع اول کمتر از هزینه ارتکاب خطای نوع دوم باشد. راستی این تنها معادله این سخنرانی است. ما یک مشکل در تشخیص الگو داریم که ارزیابی تفاوت میان خطای نوع اول و نوع دوم بسیار مساله ساز است، مخصوصا در کسری از ثانیه و وضعیت مرگ و زندگی. پس موضع پیش فرض تنها «باور به حقیقی بودن تمام الگوها» است. «همه خش خش ها در علفزار درندگان خطرناکند و نه فقط صدای باد». و بدینگونه گمان کنم تکامل یافته ایم ... یک انتخاب طبیعی برای گرایش موتور باور ما، فرآیند های الگو-یابی در مغز ما وجود دارد، تا اینکه همواره الگوهای معنادار بیابد و آنها را برانگیزد با چنین عامل های عامد و درنده ای که دوباره بهشان باز خواهم گشت. 5:10 خب برای نمونه، اینجا چه می بینید؟ سر یک اسب است، درست است. شبیه یک اسب است. می بایست یک اسب باشد. این یک الگوست. و آیا واقعا این یک اسب است؟ یا بیشتر شبیه یک قورباغه است؟ ببینید، اسباب الگویابی ما، که به نظر در قشر قدامی مغر جا دارد -- وسیله کوچک تشخص ما در آنجا -- می تواند به راحتی گمراه بشه و مشکل همین جاست. برای نمونه، اینجا چه می بینید؟ بله البته این یک گاوه وقتی من مغز رو آماده می کنم -- آمادگی دادن ادراکی نام دارد -- وقتی مغز را آماده دیدن آن می کنم، دوباره ظاهر می شود حتی بدون الگویی که روی آن قرار دادم. و اینجا چی می بینید؟ برخی یک سگ خالخالی می بینند. بله، اینجاست. و این هم آماده کردن ذهن. پس وقتی بر میگردم به حالت بدون آماده سازی، مغز شما از پیش مدل را دارد پس می توانید دوباره ببینیدش اینجا چه می بینید؟ سیاره زحل. بله، خوب است. اینجا چطور؟ هر چه دیدید رو بلند بگین. کریس، اینها حضار خوبی اند. زیرا هیچ چیز در این نیست. البته، ظاهرا چیزی نیست. 6:15 این یک آزمایش است که توسط Jennifer Whitson انجام شده در دانشگاه تکزاس در آستین در محیط های کاری و اینکه آیا احساس تردید و بدون کنترل بودن سبب دیدن الگوهای وهمی در افراد می شود. یعنی، تقریبا همه سیاره زحل را می بینند. افرادی که در شرایط خارج از کنترل قرار داده می شوند به احتمال بیشتری چیزی در این می بینند، که ظاهرا بدون الگوست. به بیان دیگر، گرایش یافتن این الگوها زمانی که عدم کنترل وجود دارد بالا می رود. برای نمون، بازیکنان بیس بال آشکارا خرافی اند وقتی توپزن هستند، اما نه خیلی وقتی که در زمین می دوند. چون دونده ها در 90 تا 95 درصد مواقع موفق اند. بهترین توپزن ها 7 بار از 10 بار نا موفق اند. بنابر این خرافات و الگویابی آنها، همه به احساس عدم کنترل مربوط می شود و به همین ترتیب. 7:06 در این مورد خاص چه می بینید، در این منطقه؟ کسی در آن چیزی دیده؟ اینجا در واقع چیزی وجود دارد، اما مخدوش است. حین اینکه به آن می اندیشید، این یک آزمون است که توسط Susan Blackmore انجام شد، یک روانشناس در انگلستان، که به اشخاص این تصویر مخدوش را نشان داد و وابستگی میان امتیاز آنها در یک آزمون ESP را محاسبه کرد، که چقدر باور دارند به فراهنجار، ماورا الطبیعه، فرشتگان و از این قبیل. و آنهایی که در مقیاس ESP امتیاز بالا گرفتند، گرایش داشتند به اینکه نه تنها الگوهای بیشتری در تصاویر مخدوش ببینند، بلکه الگوهای نادرست ببینند. این چیزی است که شما سوژه ها نشان می دهید. ماهی 20 درصد، 50 درصد و آن که من نشان تان دادم، 70 درصد مخدوش شده. 7:50 آزمایش مشابهی توسط روانشناس [سوئیسی] دیگری انجام شده به نام Peter Brugger، که متوجه شد الگوهای معنادار بسیار بیشتری در نیمکره راست مغز، توسط منطقه چپ بصری، نسبت به نیمکره چپ مغز درک می شدند. پس اگر به سوژه ها تصاویری نشان دهید که نهایتا به نیمکره راست منتهی می شوند به جای چپ، آنها به احتمال بیشتری الگو خواهند دید نسبت به اینکه به نیمکره چپ برسد. نیمکره راست ما به نظر جایی است که بیشتر در آن الگوگرایی ها صورت می گیرد. بنابراین ما سعی می کنیم در مغز دقیق شویم تا ببینیم همه این ها کجا رخ می دهند. 8:19 Brugger و همکارش، Christine Mohr، به سوژه ها L-DOPA دادند. L-DOPA یک داروست، همانطور که می دانید، برای درمان پارکینسون تجویز می شود، که مربوط به کاهش دوپامین می شود. L-DOPA دوپامین را افزایش می دهد. و افزایش دوپامین سبب شد سوژه ها الگوهای بیشتری ببینند نسبت به کسانی که دوپامین دریافت نکرده بودند. پس دوپامین ظاهرا دارویی است که به الگوگرایی مربوط است. در حقیقت، داروهای اعصاب که برای برطرف کردن رفتار های عصبی بکار می روند، چیزهایی مانند سوظن، توهم و دیدن اشباح خیالی، اینها همه الگویابی اند. اینها الگوهای نادرست اند. اینها مثبت نادرست اند، خطای نوع اول. و اگر به آنها داروهایی دهید که پاد دوپامین اند، الگویابی ها از بین می روند. یعنی، میزان دوپامین را کاهش می دهید، و گرایش آنها به دیدن چنان الگوهایی کاهش می یابد. از طرف دیگر، آمفتامین هایی همچون کوکائین، تحریک کننده دوپامین اند. به میزان دوپامین می افزایند. در نتیجه به احتمال زیاد حس سرخوشی، خلاقیت، و یافتن الگوهای بیشتر می کنید. 9:19 در حقیقت، من اخیرا Robin Williams را دیدم که می گفت که چگونه خیال می کرده خیلی بامزه تر است وقتی کوکائین مصرف می کرده، وقتی اون مشکل را نسبت به الان داشت. پس احتمالا دوپامین بیشتر به خلاقیت بیشتر ربط دارد. دوپامین، به نظرم، تغییر دهنده نسبت سیگنال-به-نویز ما است. یعنی چقدر دقیق هستیم در یافتن الگوها. اگر پایین باشد، به احتمال بیشتری خطای نوع دو انجام می دهید. الگوهای واقعی را از دست می دهید. خوب نیست خیلی شکاک باشید. اگر خیلی شکاک باشید، ایده های واقعا جالب را از دست خواهید داد. درست به اندازه، خلاق اید، و در ضمن، خیلی هم گول چرندیات را نمی خورید. به میزان زیاد نیز سبب می شود همه جا الگو ببینید. هر گاه یکی به شما می نگرد، گمان می کنید مردم به شما خیره شده اند. گمان می کنید مردم درباره شما حرف می زنند. و اگر خیلی زیاد ادامه دهید، خیلی ساده دیوانه شمرده می شوید. این تمایزی است که احتمالا قائل خواهیم شد میان دو برنده نوبل، Richard Feynman و John Nash. یکی شاید به اندازه الگو می بینید تا جایزه نوبل ببرد. دیگری، شاید خیلی بیش از حد. و ما آن را اسکیزوفرنی می نامیم. 10:17 پس نسبت سیگنال-به-نویز ما را با مسئله تشخیص-الگو مواجه می کند. و البته همه شما به درستی می دانید که این چه مشکلیست، درسته. و چه الگویی را در اینجا می بینید؟ دوباره، من اینجا دارم قشر قدامی مغز شما را به آزمایش می گذارم، که سبب تشخیص الگو های متعارض می شود. می دانید، البته، این کفش Via Uno است. این ها سندل هستند. باید بگویم چه پاهای سکسی ای. شاید کمی فوتوشاپ شده. و البته، اشکال دو پهلو که به نظر مدام جای هم را می گیرند. معلوم می شود چیزی که زیاد به آن فکر می کنید تاثیر می گذار بر آنچه گرایش به دیدنش دارید. و شما اینجا یک چراغ می بینید، می دانم. چون چراغها روشن اند. البته، با سپاس از جنبش دوستداران محیط زیست همه ما به مصائب پستانداران دریایی حساسیم. پس آنچه در این تصویر مبهم خاص می بینید البته، دلفین ها اند، درسته. شما اینجا دلفین می بینید. و اینجا یک دلفین است. و یک اینجا یک دلفین است. آن دم دلفین است، بچه ها. 11:16 (خنده) 11:21 اگر بتونیم به شما داده های متناقض دهیم، دوباره، قشر قدامی مغز شما به پرواز در می آید. اگر به این پایین نگاه کنید، قابل قبول است. اگر این بالا را نگاه کنید، داده ها متناقض می گیرید. و سپس باید تصویر را سر و ته کنیم تا پی ببرید که این یک صحنه سازی است. توهم جعبه ناممکن. گول زدن مغز در دو-بعد ساده است. پس می گویید، «اه، Shermer دست بردار، هر کسی بلد است این کار را با چنین خطای دیدی در یک کتاب درسی ابتدایی روانشناسی انجام دهد.» خب این هم مرحوم Jerry Andrus بزرگ با خطای در سه بعدی «جعبه ناممکن»، که Jerry ایستاده درون جعبه ناممکن. و او به اندازه کافی مهربان بوده که این را فرستاده و به ما راه حل را نشان دهد. البته، زاویه دوربین همه چیز است. عکاس آنجاست و این تخته به نظر با این یکی همپوشانی دارد، و این یکی با آن یکی، و الی آخر. اما وقتی می برمش، خطای دید اینچنین قدرتمند است چون مغز ما شکل گرفته تا آن گونه الگوهای خاص را بیابد. 12:10 این تقریبا جدید است که ما را گول می زند به خاطر الگوهای متناقض مقایسه این زاویه با آن زاویه. در حقیقت، هر دو عکس عینا یکسان کنار هم اند. بنا بر این آنچه شما دارید انجام می دهید مقایسه آن زاویه است به جای با این یکی، با آن یکی. و بدین سان مغز شما گمراه می شود. و باز هم، اسباب تشخیص الگوی شما گول خوردند. 12:28 چهره ها را می توان آسان دید زیرا ما یک نرم افزار تکامل یافته اضافی تشخیص چهره در لوب گیجگاهی مغزمان داریم. اینجا چند صورت است بر یک تخته سنگ. من در واقع به این اطمینان ندارم -- شاید فتوشاپ شده باشد. ولی به هر حال، منظور رسانده شد. حال کدامیک از این دو به نظرتان عجیب می آید؟ در یک واکنش سریع، کدام عجیب به نظر می رسد؟ آنی که در چپ است. باشد. پس می چرخانم شان پس در سمت راست خواهد افتاد. و درست گفتید. یک خطای دید تقریبا معروف -- نخستین بار با Margaret Thatcher انجام شد. اکنون، هر بار سیاست مدار ها را اینطور می کنند. خب، چرا این رخ می دهد؟ خب، ما می دانیم دقیقا کجا رخ می دهد، در لوب گیجگاهی مغز درست در امتداد بالای گوشتان آنجا. در ساختاری کوچک بنام چینخوردگی دوکی. و دو نوع سلول است که این کار را می کنند، که ویژگی های چهره را یا به صورت کلی، یا جزئی ثبت می کنند. این سلول های بزرگ، سریع شلیک کننده، نخست به کلیات چهره نگاه می کنند. در نتیجه شما Obama را بلادرنگ می شناسید. و سپس متوجه می شوید چیزی کمابیش غیر عادی در مورد چشمها و دهان است. مخصوصا وقتی سر و ته هستند، آن نرم افزار تشخیص کلی چهره را دارید آنجا بکار می بندید. 13:30 حال گفتم بر گردیم به آزمایش ذهنی کوچک خود، شما یک انسان اولیه هستید که در دشتهای آفریقا قدم می زنید. آیا تنها باد است یا یک درنده خطرناک؟ تفاوت آن دو چیست؟ خب، باد بی جان است؛ درنده خطرناک یک عامل عامد است. و من این فرآیند را عامل گرایی می نامم. یعنی گرایش به حس کردن الگوهای با معنی، هدفمند و با منظور، و گه گاه موجودات ناپیدا از بالای سر. یک ایده ای است که پیدا کرده ایم از یک TEDباز در اینجا، Dan Dennet، که در مورد گرفتن موضع عامد سخن گفته. 13:59 پس این گونه ای گسترش یافته از آن است، به نظرم، برای توضیح بسیاری چیزها محتلف، ارواح، اشباح، خدایان، اهریمنان، فرشتگان، موجودات فضایی، خالقان هوشمند، طرفداران تئوری توطئه حکومتی و همه گونه عامل ناپیدای توانمند و هدفمند، به نظر به دنیای ما وارد شده و زندگیمان را کنترل می کنند. گمان می کنم این پایه ی جان پنداری است و چند خدایی و تک خدایی. باوری است که در آن موجودات فضایی کمابیش از ما پیشرفته ترند، از ما با اخلاق ترند، و روایت ها همواره اینگونه است که دارند از آن بالاها می آیند تا ما را نجات دهند. خالق هوشمند همواره اینطور تصویر شده که ابر هوشمند و با اخلاق است که می آید این پایین تا زندگی را طراحی کند. حتی ایده ی اینکه دولت می تواند نجاتمان دهد. آن دیگر موج آینده نیست. ولی، به نظرم، نوعی عامل گرایی است، تصور کردن یکی در آن بالا، بزرگ و توانمند که می آید نجاتمان دهد. 14:46 و این همچنین، به نظرم، پایه ی تئوری های توطئه است. کسی آن پشت پنهان شده و صحنه گردان است، چه دسته روشن-ضمیران باشد و چه گروه بیلدربرگ. ولی این یک مشکل تشخیص الگو است، مگر نه. برخی الگو ها حقیقی اند و برخی نه. آیا جان اف کندی با توطئه ترور شد یا توسط تروریستی مستقل؟ خب، اگر بروید آنجا -- هر روزی بروید یک عده آنجا هستند -- همانند وقتی که من رفتم، اینجا -- دارند نشانم می دهند تیراندازان مختلف کجا بودند. آنی که در چاه بود مورد علاقه من است. و در آخرین ثانیه پرید بیرون، و آن تیر را شلیک کرد. ولی البته، آبراهام لینکن طی توطئه ترور شد. پس نمی توان تمام اینچنین الگوهایی را مردود شمرد. زیرا، بگذارید قبول کنیم، برخی الگوها حقیقی اند. برخی توطئه ها واقعیت دارند. خیلی گویا است، انگار. 15:28 و 11 سپتامبر یک تئوری توطئه دارد. یک توطئه است. ما یک شماره نشریه را به آن اختصاص دادیم. ریختن طرح 19 عضو القاعده برای هدایت هواپیماها به ساختمان ها نشان از یک توطئه است. اما این چیزی نیست که "حقیقت یابان 9/11" فکر می کنند. آنها فکر می کنند یک برنامه داخلی در دولت بوش بوده. خب، آن یک سخنرانی دیگر است. ولی می دانید چرا فکر می کنیم 9/11 توسط دولت بوش انجام نشد؟ زیرا کار کرد. پس ما دوگانه گرایان زاده طبیعت ایم. فرآیند عامل گرایی مان سرچشمه از این حقیقت می گیرد که از فیلمهایی چنین خوشمان می آید. زیرا می توانیم تصور کنیم، در اصل، ادامه را. می دانیم اگر لوب گیجگاهی را تحریک کنید، می توانید تجربه حس خارج-از-بدن را بیافرینید، احساس های نزدیک-به-مرگ، که می توان با تنها لمس چند الکترود به لوب گیجگاهی انجام داد. یا می توانید با از هوش رفتن انجام دهید، با شتاب گرفتن در یک دستگاه گریز از مرکز. نبود یا کمبود اکسیژن پیدا میکند. و مغز سپس حس می کند تجربه ی خارج-از-بدن پیدا کرده است. می توانید -- که من انجام دادم، رفتم و انجام دادم -- "کلاه خدا"ی مایکل پرسینجر را بکار برید، که لوب گیجگاهی شما را با امواج الکترومغناطیس بمباران می کند. و شما تجربه خارج-از-بدن را حس می کنید.