X
تبلیغات
رایتل

[A3] از کاشفان فروتن شوکران 1 (شاملو)

سه‌شنبه 4 آذر 1393 ساعت 00:40

خطابه ی تدفین




 

غافلان

همسازند،

تنها توفان

             کودکان ناهمگون می زاید.

همساز

سایه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هیأت زندگان

                    مردگانند.

 

وینان دل به دریا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی

           دوشادوش مرگ

                                پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

                       که زیسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

                                 شرمسار و سرافکنده می گذرد.

 

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جویندگان شادی

                      در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

                      در شبکلاه درد

با جاپایی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

 

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند،

و می میرند.

 

تحلیل  محمدرضا نوشمند

«خطابه ی تدفین» یکی از اشعار مجموعه ی «کاشفان فروتن شوکران» است. در باره ی این مجموعه و برخی از اشعار کتابهای دیگرش، احمد شاملو گفته است که آنها را به مناسبت شهادت و اعدام انقلابیون به دست جوخه های آتش رژیم پهلوی نوشته است. خودِ عبارت «کاشفان فروتن شوکران» در شعر «خطابه ی تدفین» استفاده شده است که نشانه ی اهمیت آن به عنوان  توصیفی بسیار کوتاه از آن اعدامی ها است. منظور شاملو از «کاشفان فروتن شوکران» چیست؟ با حرفی که در مورد اعدامی ها زده است، باید همین ها را ما کاشفان ِ شوکران بدانیم.  شوکران گیاهی است که دارای سمّی کشنده است و مشهورترین کاربرد آن در اعدام سقراط در یونان به جرم «بی دینی» بود که او را وادار به نوشیدن جام شوکران کردند. پس کاشفان شوکران کاشفان مرگ اند. ولی چرا شاملو واژه ی «کاشف» را برای این اعدامی ها استفاده می کند؟ کاشف چیزی را که نهان است، پیدا می کند و پرده از روی آن برمی دارد. کاشفان مرگ در حقیقت کسانی اند که مرگ را از زیر خاک درمی آورند و کف دست شان می گیرند و به همه نشان می دهند. اینها آدمهای فروتنی هستند برای این که ارزشی برای تن ِ خود قائل نیستند و به ظاهر تن شان در خاک فرو می رود.

  خطابه ی تدفین را احمد شاملو برای خسرو روزبه می خواند. مسیحی ها هنگام دفن امواتشان کشیشی را می آورند که خطبه ای را می خواند وبا پیام «از خاک به خاک» و بازگشت به سوی خدا روی مرده خاک می ریزند و دفنش می کنند. (در اسلام در گوش مرده تلقین می خوانند.) خطبه ی شاملو با خطبه ی کشیش ها فرقش در این است که بر سر هر مرده ای نمی توان آن را خواند. این مرده ها فرق شان با بقیه، چه در زندگی و چه در مرگ، در چیست؟  به برداشت های من از این شعر توجه کنید:

غافلان

همسازند،

تنها توفان

کودکان ناهمگون می زاید.

شاملو واژه ی «غافلان» را برای معرفی افرادی که از زندگی مرسوم غافل بوده و واهمه ای از مرگ نداشته اند استفاده می کند. این گونه افراد «همسازند» به این دلیل که همه در زمان حیات مانند هم زیسته اند، و حالا که نیستند نیز مانند هم هستند. توفان که همه چیز را درهم می شکند و به اجزاء و اشکال و اندازه های بسیار متفاوت از هم تقسیم می کند، انگار کودکان جورواجوری را به دنیا می آورد که حتی دو تای آنها هم شبیه به هم نیستند. توفان نباید عامل تولّد باشد، ولی شاملو با «متناقض نمایی» سعی می کند نشان بدهد که چیزی که با توفان زاده می شود، درحقیقت، مفهوم زندگی در آن نیست، و چیزی هم که مرگ تلقی می شود، چه بسا سرشار از زندگی باشد.

همساز

سایه سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب

در هیأت زندگان

مردگانند.

این افرادی که همساز و هم آهنگ هم زندگی کرده اند و مرده اند، در خصلت سایه بودن با هم یکی شده اند. سایه ها ممکن است شکل و اندازه شان با هم یکی نباشد، ولی آمدن و رفتن شان با هم است. اینها «سایه سانانند» برای این که سایه ی مرگ همیشه همراهشان است.  محتاط بودن شان در مرزهای آفتاب برای این است که هر لحظه با رفتن خورشید  ، چه در پشت کوه و چه در پشت ابر، مانند سایه از بین می روند. همچون زنده ای راه می روند و زندگی می کنند، ولی مرگ را همیشه و هر جا که می روند با خود دارند. این آدمهای «همساز» در با هم بودن برای رسیدن به هدف تا پای مرگ به سازش رسیده اند، ولی با زندگی به این  شکل توفانی آن سازش نمی کنند. «پیش از آن که بمیرند، مرده اند.» در حقیقت مرده هایی هستند که به ظاهر مانند افراد عادّی «زنده نمایی» می کنند.

وینان دل به دریا افکنانند،

به پای دارنده ی آتش ها

زندگانی دوشادوش مرگ

پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

این افرادِ شجاع دل را به دریا زده اند و خطر مرگ را پذیرفته اند. این ها آتشکده ها را نگه می دارندو حفظ می کنند تا زندگی و ایمان دیگران گرم بماند. در زندگی، مرگ شان  همواره همراهشان گام بر می  دارد و حتی می توان گفت که مرگ شان جلوتر از خودشان است، یعنی  هر لحظه امکان مردن شان بیش از زنده ماندنشان است. امّا، این آدمها همیشه زنده اند، حتی پس از مرگ شان. بعد از مرگ شان  همان قدر زنده اند که در هنگام زندگی وقتی دوشادوش مرگ راه می رفتند زنده بودند.

و همواره بدان نام

که زیسته بودند،

که تباهی

از درگاه بلند خاطره شان

شرمسار و سرافکنده می گذرد.

«همواره بدان نام که زیسته بودند» یعنی پس از مرگ هم مردم آنها را به نام می شناسند، و خودشان و نامشان  زنده می ماند. برای «تباهی» یا «مرگ» در خاطرشان هیچ ارزشی قائل نبودند. فکر «تباهی» که می آمد تا آنها را بترساند که پاپس بگذارند، خودش شرمشار و سرافکنده از ذهن شان بیرون می رفت.

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جویندگان شادی

در مجری آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبکلاه درد

با جاپایی ژرف تر از شادی

در گذرگاه پرندگان.

کسانی که مرگی با ارزش را برای خود کشف کرده اند، چشمه ای با ارزش را، که نماد زندگی پاک و زلال است، برای دیگران کشف کرده اند. این تصویر موازی با  تصویر رفتن در دل آتشفشان است که شبیه آتش بازی است برای سرگرمی و شادی دیگران.  و این دو تصویر، موازی با تصویر سومی است که در آن شعبده بازی از کلاه درد و رنجی که خود تحمل می کند، لبخند را بیرون می آورد و و روی لب شاهدان نمایش خود می گذارد. در قدیم شبکلاه را در شب و موقع خواب به سر می گذاشتند. خوابِ این افراد، مرگ شان است و گذاشتن این کلاه به سر نشانه ی پذیرش مرگ است، و بیرون کشیدن لبخند از آن، یعنی حاصل مرگ آنها لبخند و شادی برای دیگران است. شبکلاه به جای کلاه سیاه شعبده باز، در حقیقت تصویر شبی را نشان می دهد که به کلاهی تیره تشبیه شده است که این شعبده بازان از تاریکی درون آن کبوترانی را بیرون می آورند و آزاد می کنند، و مسیر گذر این پرندگان ِ شاد در آسمان ِ آزادی، جای پای همین از خود گذشتگان است که بسیار عمیق تر از شادی است. برای این که اگر شهادت این گونه افراد آنها را شادتر از این پرندگانِ آزاد نمی کرد، هرگز جانشان را برای شادی کم تراز آن قربانی نمی کردند.

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند،

و می میرند.

شاملو پیش از این از توفان و کودکان ناهمگونش  گفته بود. حالا صحبت از تندر صحبت از همان توفان است که با خود تباهی و مرگ را می آورد و جای زندگی جا می زند. این افرادی که در برابر آن می ایستند،  پیش از مرگ شان با نورشان به مردم هشدار می دهند، درست همان طوری که صاعقه که نور است با سرعتی بیش از سرعت تندر خودش را به مردم می رساند و خانه های شان را روشن می کند، و آنها از این برق و روشنایی ِ آنی می فهمند که تندر و توفانی در راه است. پس از آگاه کردن مردم است که محکوم به مرگ می شوند.

برچسب‌ها: دکلمه شعر